تبليغاتX
شبهای سپید من






خبر بد

خدای من نمی دانم چرا باید همیشه حامل خبرهای بد باشم.دارم منفجر میشم از ناراحتی .توی چند روز گذشته به کلی دپرست بودم و از زندگی بیزار حالا هم با این خبر بد امروز حتما اوضاعم وخیم تر خواهد شد.اینقدر توی تاکسی و خیابان جلوی گریه ام رو گرفته ام که گلویم درد گرفته.خدای  من آخه چرا؟؟؟

امروز برای اولین بار در سال جدید به کانون فیلم دانشگاه رفتم.به منظور دیدار دوستان و تماشای فیلم "زندگی و دیگر هیچ"کیارستمی.بعد از فیلم حالم خوب بود.اما همین که از بچه ها خداحافظی کردم و از پله ها پایین آمدم چشمم به بورد انجمن اسلامی افتاد.اطلاعیه ای در آن زده شده بود که برجا خشکم زد...

مادر یکی از بهترین و فعالترین دوستانم در کانون و انجمن فوت کرده بود...یک لحظه احساس کردم که دنیا روی سرم خراب شد.می خواستم دوباره برم کانون و پرس و جو کنم اما نتوانستم پاهایم توان بالا رفتن از پله ها را نداشت.نوید لطیفی را مدتها بود که ندیده بودم اما دورادور و از طریق وبلاگش جویای حالش بودم.خیلی برایش ناراحت هستم می دانم که چقدر مادرش را دوست داشت...خدایش بیامرزد.اما چاره چیست؟

نوید اولین کسی بود که مرا با دنیای وبلاگ آشنا کرد و اولین وبلاگی هم که در عمرم خواندم متعلق به او بود. بهرحال برایش خیلی متاسفم و از ته قلب برایش آروزی صبر می کنم.

زندگی به امواج دریا مانند است

چیزی به ساحل می برد و چیز دیگر را می شوید

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |





<>