شبهای سپید من
|
|
بهاریه آ پ کردن در این روزهای آخر سال برای من که سه ماهی است دست به قلم نبرده ام خیلی سخت و درست شبیه خانه تکانی ذهنی و به عبارتی ذهن تکانی است.اما اگر بخواهم آنچه این روزها و در طی این مدت در ذهنم جمع شده را هم اکنون خالی کنم شاید ملغمه ای غیر قابل تحمل شود که از خواندنش پشیمان شوید.چون آنقدر آشفتگی ذهنی دارم که الان هم کلی با خود کلنجار رفته ام تا توانستم افکارم را متمرکز کنم.چیزی شبیه نویسنده ی درخت گلابی که با وجودیکه حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما نمی توانست یک صفحه را کامل کند.
دلم می خواهد یک بهاریه ی لطیف و زیبا بنویسم پر از کلمات نغز و شادی بخش. اما افسوس ...خزانی را که در وجود و کلامم احساس می کنم مانع از آن می شود. در شهر غمزده ی ما خبری از بهار نیست.هوا روز به روز سردتر می شود. برف و باران هم که انگار سیرایی ندارد.نه جوانه ای نه شکوفه ای نه سبزه ای...فقط در خیابان ها هر از گاهی پسربچه ای ترقه ای می اندازد زیر پای پیرزنی و به خیال خود شادی آمدن بهار را می کند.غیر از شلوغی و جمعیت سیل آسا که انگار تمام سال در بند بوده اند و فقط این چند روز را مجال خرید دارند چیزی دیده نمی شود .راستی امسال چه سالی بود ؟ سال سگ. حتی اگر به نام حیوانات و تاثیرشان بر سال هم اعتقادی نداشته باشم باید اعتراف کنم که بدترین و دردناک ترین سال زندگی ام را در طول این این 23 سال سپری کرده ام .دلم می خواهد چشمانم را لحظه ای ببندم و هنگامی که بازمی کنم سال 85 را از روی صفحه ی ذهنم پاک شده ببینم. راست می گویند که اگر در لحظه ی تحویل سال اوقات آدم تلخ باشد تا پایان سال هم تلخ خواهد بود.سالی که گذشت برایم اینگونه بود.لحظه ی سال تحویل دلم خیلی گرفته بود و بی خودی از دست همه و خودم دلخور بودم.به مامان که می گفت بیا کنار ما بنشین گوش نکردم و خود را در اتاق حبس نمودم وبه جای شنیدن بانگ سال نو مبارک از تلویزیون چسبیده بودم به رادیو آمریکا که از آنجا بشنوم. وقتی که یاد آوری می کنم بر خودم لعنت می فرستم که چرا؟ ای کاش کنار بابا می نشستم دستش را می گرفتم می بوسیدمش و اینقدر لجبازی به خرج نمی دادم.آه اگر می دانستم آخرین سال نویی است که در کنار ماست لحظه ای تنهایش نمی گذاشتم. براستی که بشر تا چه حد بدبخت است که از لحظه ای بعد بی خبر است... بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهار...تنها اتفاق خوبی که در بهار امسال برایم رخ داد دوستی با ساهره ی نازنینم و راه اندازی یک وبلاگ دونفره سینمایی(که البته یک هفته ی اخیر در بند فیلترینگ بود که خوشبختانه با کمک دوستان رفع شد)بود وبهتر از آن هم دیدار او بود برای اولین باردر آبان ماه...واما بدترین روزهم 18شهریور ماه بود روزیکه پدر برای همیشه مرا تنها گذاشت و رفت...شاید باورش سخت باشد اما خودم هم نمی دانستم تا چه حد دوستش دارم و شاید اگر خودش هم می دانست به این زودیها نمی رفت...چقدر دلم برایش تنگ شده ...روحش شاد. واما نوروز امسال خوشبختانه در شهر اندوه بارمان نیستیم و اگر خدا بخواهد عازم شیرازیم شهر حافظ و سعدی و کوروش و... در پایان چند دعا برای سال جدید: امیدوارم در سال پیش رو هیچ فرزندی یتیم نشود هیچ حقی نا حق نشود هیچ دیکتاتوری زنده نماند هیچ دزدی فرا نکند هیچ لیسانسه ای بیکار نماند هیچ هنرمندی نمیرد هیچ فیلمی توقیف و سانسور نشود هیچ وبلاگی فیلتر نشود هیچ سوء استفاده ای از هیچ کس نشود هیچ اهل دلی تنها نماند هیچ یاری بی وفایی نکند و هیچ عاشقی بی معشوق نماند و دعا می کنم خداوند مادران و برادران و خواهران خوب را حفظ کند(مخصوصا مامان و داداش عزیزم ) و اگر قرار است خدای ناکرده کسی درجمع سه نفری ما با زندگی وداع کند آن نفر من باشم که دیگر طاقت دوری هیچ عزیزی را ندارم. بهر حال فکر کنم به اندازه کافی مرا تحمل فرمودید... هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز میم... نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
|
|