شبهای سپید من
|
|
از فیلم نامه تا سفر نامه يكشنبه 7 آبان 1385 خارجي- 8 صبح- ترمينال ميني بوس دختر جواني با لباسهاي مشكي و يك كوله پشتي وارد ترمينال مي شود و از پيرمردي كه كنار در اولين ميني بوس ايستاده سوالي مي پرسد: آقا كرمانشاه ميره؟... پيرمرد با سر جواب مثبت مي دهد و دختر سوار بر ميني بوس مي شود. داخلي – روز- همان ساعت- داخل ميني بوس دختر آخرين رديف را براي نشستن انتخاب مي كند كنار پنجره.ظاهرن جاي ديگري نيست.زن و مرد جواني با بچه خردسالشان همزمان در رديف او با يك صندلي اختلاف مي نشينند.دختر مضطرب است و زير لب چيزي را زمزمه مي كند و دستانش را بهم مي مالد. داخلي – روز- همانجا چند دقيقه بعد شاگرد راننده وارد ميني بوس مي شود و اسامي مسافران را يادداشت مي كند.فقط صندلي كنار دختر خالي است كه در همين لحظه توسط زني كه نفس نفس زنان مي آيد پر مي شود.زن سه چهار تا ساك را بدنبال خود مي كشد و از فرط چاقي به پهلو راه مي رود.جاي دختر كمي تنگ شده و معذب مي نمايد اما چاره اي نيست. راننده دستي را مي خواباند و ميني بوس بحركت مي افتد.دختر به ساعتش نگاه مي كند عقربه ها 8:15 را نشان مي دهند. داخلي – روز- همانجا- يك ساعت بعد دختر مشكي پوش به بيرون از پنجره خيره شده.جاده باراني و خسته كننده است.زن كنار او در كيفش را باز مي كند.بوي تخم مرغ فضاي ميني بوس را پر مي كند و زن ساندويچ نان سنگك و تخم مرغش را به دختر تعارف مي كند ولي او تشكر مي كند و رو به پنجره طوريكه زن نفهمد جلوي بيني اش را مي گيرد . داخلي – روز-همانجا- يك ساعت بعد(10:15) دختر همچنان نگران و مضطرب به ساعتش خيره شده و زير لب چيزي زمزمه مي كند.ناگهان صداي آهنگ گل اركيده در فضا طنين انداز مي شود.دختر با دست پاچگي موبايلش را از كيفش بيرون مي آورد و دكمه ي اكسپ را مي فشارد. - سلام... - مرسي... - من الان صحنه ام...چي؟ - 45 دقيقه ديگه ميرسم... - قربانت...خداحافظ... دختر لبخندي بي اختيار بر لبانش نقش مي بندد و انگار اندكي آرامتر مي شود. داخلي – روز- 40 دقيقه بعد دوباره صداي گل اركيده مي آيد... - الو؟ - فقط 10 كيلومتر مونده... - باشه... خداحافظ... خارجي – روز – 10دقيقه بعد- ترمينال كرمانشاه ميني بوس به مقصد رسيده و دختر همراه سايرين از آن پياده مي شود.همچنان باران مي بارد. و دخترخسته و بدون چتر به سمت ايستگاه همدان براه مي افتد. داخلي – روز- چند دقيقه بعد- داخل دفتر دختر روي صندلي نشسته و به شعله هاي بخاري داخل دفتر ترمينال خيره شده و جواب سوالهاي مرد ميانسالي كه با خوشرويي مي پرسد را مي دهد. - دخترم دانشجويي؟ - (با مكث)بله... - پسر منم دانشجوئه مهندسي شيمي مي خونه دانشگاه رازي...سال دومه... - (دختر با خودش)خب به من چه... - شما اينجا درس مي خوني؟ - نه دانشگاه همدان ... - پس اومدي اينجا چيكار؟ - اومدم... دوستمو ببينم ...منتظر تماسشم... در همين لحظه موبايل دختر زنگ مي خورد... - الو؟ ...من توي دفترم...روبروي ايستگاه همدان...باشه منتظرم... - (صداي آنطرف خط)دارم ميام... دختر مي ايستد و به بيرون خيره مي شود.قلبش به طپش افتاده...و صبرش تمام...ذوق زده شده است. بديدن كسي آمده كه تا بحال او را نديده است.فقط عكس... خارجي- روز- مقابل دفتر- چند لحظه بعد دختري آبي پوش با چتري بهمين رنگ بسمت ايستگاه همدان مي آيند.دختر درب دفتر را باز مي كند و از مرد ميانسال تشكر مي كند : اومد ... دو دختر بسمت هم مي آيند وبا يكديگر ديد و بوسي مي كنند. لحظه قشنگي است...دختر مشكي پوش خيلي خوشحال است.انگار به آرزوي ديرينه اش رسيده است. ديدن او آشكارا خستگي را از تنش بدر مي كند. اما هوا خيلي سرد است...ودخترمشكي پوش آشكارا مي لرزد. خارجي – روز- كنار خيابان – چند لحظه بعد سوار بر تاكسي مي شوند و به راننده آدرس طاق بستان را مي دهند. خارجي – روز – طاق بستان- چند دقيقه بعد باران نم نم مي بارد.دختر مشكي پوش همچنان مي لرزد و دختر آبي پوش نگران او وناراحت از بدي هواست. از هر دو طاق كوچك و بزرگ ديدن مي كنند و عكس مي گيرند. سرماي هوا اجازه ماندن بيشتر را نمي دهد و هر دو تصميم به رفتن مي گيرند. خارجي – روز- ميدان آزادي كرمانشاه- نيم ساعت بعد سوار تاكسي مي شوند و به يك رستوران مي روند. داخلي – روز- داخل رستوران- نيم ساعت بعد رستوران خلوتي است و در لژ خانوادگي نشسته اند. سفارش كوبيده و خورشت خلال(غذاي سنتي آنجا) مي دهند. اين دو دوست رويايي در يك سفر رويايي از علاقه ي مشتركشان صحبت مي كنند: سينما؛ همان واژه اي كه انسانانهای متفاوت را از شهرهای مختلف٬ در سن مختلف بهم پيوند داده است...از خاطرات سينمايي شان مي گويند. از اينكه اولين بار با چه فيلمي به اين هنر علاقه مند شدند.دختر آبي پوش از طناب هيچكاك مي گويد و دختر مشكي پوش هم گوزن هاي كيميايي را عامل علاقه مندي اش به سينما عنوان مي كند. چقدر ياد مي كنند از برتولوچي و فيلم دريمرز. در آن فيلم سه عشق سينما پاي صحبت هم مي نشينند.( برای شباهت به آن فیلم که بی شباهت به موقعیت آنها نبود یک نفر کم داشتند...یک شبح ! ) آنها به سبك فيلم دريمرز سوال مطرح مي كنند ...گاهی سوال كمي سخت است نام فيلمي كه ترانه فيلم آواز در باران جين كلي در آن خوانده مي شود البته بحالت مسخره. دختر از پاسخ وا مي مانند.جواب پرتغال كوكي كوبريك است.حال نوبت دختر مشكي پوش است كه حافظه سينمايي دوست رويابينش را محك بزند :نام فيلمي را مي خواهد كه در آن بهروز وثوقي بازيگر محبوبش به عنوان نقاش ساختمان وارد خانه اي مي شود و درآنجا عاشق زن صاحب خانه مي شود و دست آخر بدست شوهر خل وضع زن كشته مي شود. دوست رويابين پاسخ را نمي دانند. جواب فيلم نفرين تقوايي است. دختر مشكي پوش مدام در اين سفر ديالوگ بهروز را در اين فيلم به ياد مي آورد كه خطاب به زن صاحب خانه مي گويد : گفتي بيا ..مو هم كلاهمو ورداشتمو اومدم.و زن در جواب مي گويد : يعني اگه اتفاقي برات بيفته كسي نمي فهمه... و چون دختر مشكي پوش همانند بهروز بي خبر بديدن دوستی آمده از اين اتفاق نيفتاده مي ترسد. اينجا در واقع يك ميز با چند صندلي در يك رستوران نيست. اينجا محفل رويا بين ها است... خارجي- روز- بازار سنتي كرمانشاه- يك ساعت بعد دخترمشكي پوش چون بي خبر آمده نمي تواند سوغاتي بخرد. و از بازار خارج مي شوند. خارجي- روز- تكيه بيگلربيگي- نيم ساعت بعد باران تند تر از قبل مي بارد. وارد بنا مي شوند و با مسئول آنجا كه خانمي جوان است راجع به قدمت آن صحبت هايي مي كنند. بناي زيبايي است.بخصوص آينه كاري هاي قشنگش . بنا ٬چندين و چند اتاق تو در تو و پنجره هايي با شيشه هاي رنگارنگ دارد كه رنگ بندي آنها بيش ازهر چيز توجه را بخود جلب مي كند. خارجي- روز- ترمينال – 40 دقيقه بعد فرصتي براي دختر مشكي پوش باقي نمانده. وقت ٬وقت رفتن است.از خوش شانسي او ميني بوس همدان فقط يك جاي خالي دارد . وآنهم به او تعلق مي گيرد.دختر با دوستش خداحاحافظي مي كند هر چند از خداحافظي بيزار است. 4.5 ساعت در رويا سير كردن و با دوست بودن چه خوب و چقدر زود گذشت . و چه لحظه ي تلخي است اين لحظه ي خداحافظي. دختر سوار بر ميني بوس مي شود.باز هم رديف آخر اما اين بار با پنجره فاصله دارد. از پشت شيشه براي دوستش دست تكان مي دهد.صداي استارت ماشين مي آيد...وقت حركت است و چه به يادگار مي ماند اين نگاه آخري و اين بوسه ي خداحافظي... ديزالو . . . . پ ن 1: در اين داستان فيلمنامه نويس دختر مشكي پوش بود و كارگرداني هم بر عهده ي ميزبان يعني دختر آبي پوش . پ ن 2 : از کارگردان عزيز به خاطر مهمان نوازي اش و همچنين ساختن چنين فيلم به ياد ماندني اي ممنونم. پ ن 3 : از قول دختر مشكي پوش هم بايد بگويم يكشنبه هفتم آبان ماه بهترين روز عمرم در سال 85 بود. و اي كاش باز هم تكرار شود... نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
|
|