شبهای سپید من
|
|
در سوگ پدر باورم نيست پدر رفتي و خاموش شدي ترك ما كردي و با خاك هم آغوش شدي خانه را نوري اگر بود ز رخسار تو بود اي چراغ دل ما از چه تو خاموش شدي بيست و چهار روز پيش كه پست قبلي را نوشتم آنقدر نااميد بودم كه حتا به نوشته هايم فكر نمي كردم .موضوع فقط سوء تفاهمي بود كه برطرف شد. و من دوباره مثل روز اول شدم .و درست روزيكه قصد داشتم بازگردم٬ اتفاقي افتاد كه تمامي ناراحتي هاي پيشينم را فراموش كردم...پدر رفت... به همان آرامي كه سخن مي گفت ٬ به همان ملاحت كه نگاه مي كرد و به همان سكوت كه لبخند مي زد... از ماه شهريور متنفرم ... از روز شنبه متنفرم...ازساعت 3.5 متنفرم... روز جشن بود ؛ نيمه ي شعبان. پدر خوابيده بود٬ ساكت و آرام مثل هميشه...مامان يك لحظه دلش شور زد...به اتاقش رفت...لحظه اي بعد رنگ پريده و شتابان بيرون دويد ...يك آن دلم فرو ريخت...به بالينش شتافتم ...ديدمش؛ سفيد چهره...چشم باز و... مرده... دلم مي خواست براي آخرين بار صدايم مي كرد ٬ حداقل ناله ي ضعيفي... پدر آنچنان مظلوم و خاموش رفت كه انگار شمعي بود كه نسيمي بر آن وزيده باشد. ديگر تحمل اين دنيا را نداشت ٬ ناتوان شده بود...ولي... بود... سي سال پيش در چنين روزي يعني نيمه ي شعبان پدر و مادرم با يكديگر پيوند زناشويي بستند و اكنون پس از سي سال مرگ پدر آنها را از هم جدا كرد...چه بازي غريبي دارد اين روزگار! عينك خاك گرفته اش٬ ساعتش٬ دفتر خاطراتش ٬همه انگار فرياد مي زنند: او هست٬ آري هست٬ در قلب من... در كنج همان اتاقي كه...هنوز باور ندارم رفتنش را... اين كلمات را كه مي نگارم صداي ضربان قلبم را مي شنوم ٬نفسهايم به شماره افتاده ٬چشمانم خيس... مثل اينست كه شب غمناك است ديگران را هم غم هست به دل٬ غم من٬ ليك ٬غمي غمناك است به نيابت او براي خودم فالي گرفتم چنين آمد : باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بايدش
۲۸/شهریور/۱۳۸۵ نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
شب از راه مي رسد زندگي در فضا مي ميرد يخم آب مي شود اميد پا به فرار مي گذارد صبح در چشمانت مي ميرد تو مي خندي و شرم را مرده بر لبانت مي بينم پستي به در مي كوبد و تو به استقبالش مي شتابي و من اميد را تكه تكه پشت پنجره مي بينم سپيدي رفتن توست نديدن توست شبهاي من ديگر سپيد نيست شبهاي سپيد من مرده است من هم مرده ام آنقدر كه هيچ چيز ديگر مرا مرا ثابت نمي كند. پ ن : شايد براي مدتي شايد براي هميشه...نمي دانم ولي شبهاي سپيد فعلن مرده...
۴/شهریور/۱۳۸۵ نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
|
|