تبليغاتX
شبهای سپید من






کتابی درباره جنگ

خدا چقدر خسته ام و چقدر مغرور بودم

آنها به من گفته بودند كه در راه صلح مي جنگم

ولي چرا حتمن من بايد از اين صلح دفاع كنم

در زيرزمين مثل يك مرده

در حالي كه آنان فقط قانون وضع مي كنند

چرا ؟ براي آنكه مرا به كشتن دهند؟

نامه يك سرباز آمريكايي

دو ماه بود كه درگير خواندن كتابي بودم و بالاخره ديروز تمامش كردم.برخي كتاب ها را اگر درمدتي طولاني خوانده شوند تاثيرشان بر خواننده خيلي بيشتر است.وكتاب "زندگي جنگ و ديگر هيچ"از آن دسته بود.نويسنده اين كتاب بي نظير خانم اوريانا فالاچي يكي از بزرگترين خبرنگاران بين المللي است.كه براي مجله یوروپین چاپ ميلان كار مي كند.اين كتاب خواندني نمايشگر يك سال از زندگي اوست و دربرگيرنده گزارشهاي او از جنگ ويتنام و قتل عام مكزيك مي باشد.او اين كتاب را در پاسخ خواهر كوچكش كه پرسيده بود :زندگي يعني چه؟ نوشته است.اوريانا پاسخ اين سوال به ظاهر ساده را در نبردها- زد و خوردها- وحشيگري ها و سرانجام مرگ در ويتنام جستجو كرده است.و نيز در مكزيك جايي كه در ميدان" سه فرهنگ" و همزمان با برگزاري المپيك 1968 در پي اعتراض و تحصن دانشجويان به جاي يكي از آنها دستگير و سپس مجروح مي شود.مشاهدات او آنچنان تكان دهنده و واقعي است كه خواننده گويي تمام حوادث وكشتار را با چشم خويش مي بيند و براحتي با او همذات پنداري مي كند.

اوريانا فالاچي متولد 1931 در ايتالياست و هنگاميكه براي رفتن به ويتنام داوطلب مي شود 36 ساله است.زني تنها ولي با اراده و پشتكار عالي كه براي تجربه كردن و دريافتن حقايق ازهيچ كوششي فروگذار نمي كند و هيچ خطري او را وادار به عقب نشيني نمي كند.افراد مختلفي را مي بيند.خبرنگاران - سربازان- ژنرال ها( كه به قول دوستش فرانسوا جنگ وسيله ايست براي سرگرمي آنها) و از هر يك درسي از زندگي مي گيرد.اما بهترين و به اعتقاد من جالب ترين شخصيتي كه با او آشنا مي شود.

ژنرال لون نام دارد كه طبق توصيفش زشت ترين و بيرحم ترين مرد ويتنام است.افسريست از ويتنام جنوبي كه با نيروهاي آمريكايي همكاري مي كند.و براي رسيدن به اهداف عاليش در ارتش از هيچ جنايتي رو برگردان نيست حتي اگر اين جنايت شليك كردن به سربازي دست بسته از پشت سر باشد.اما اين ژنرال عاقبتي بسيار نوستالژيك است.مجروح مي شود و براي مدت ها از پا مي افتد و تنها شانسي كه مي آورد اينست كه پايش به مرحله بريدن نمي رسد.ژنرال تمام روز در بيمارستان مي گريد تا به قول خودش سبك شود و در اينجاست كه جنگ براي او هم شكلي زشت پيدا مي كند.

شخصيت فرانسوا هم كه خبرنگاري فرانسويست به نوبه خود قابل توجه است.نمي توان گفت كه آدم خودخواهي است اما به نظر فردي خونسرد مي آيد.اين را بيشتر از فصل آخر مي توان فهميد هنگاميكه از زخم هاي گلوله اوريانا حرف مي زند و به نظر اوريانا مي رسد كه از درد روماتيسم سخن مي گويد.فرانسوا كتابي آرامش بخش به اوريانا هديه مي دهد كه نويسنده اش شخصي بنام پاسكال است و در آن آموزه هاي اخلاقي و روان شناسانه زيبايي را شاهد هستيم.

بخشهايي از كتاب:" بشر نه فرشته است نه حيوان و بدبختي بر كساني است كه بخواهند فرشته باشند و حيوان از آب در مي آيند.و خطرناك است اگر بكوشيم به بشر نشان دهيم كه اعمالي نظير حيوانات دارد بدون آنكه عظمتش را ياد آور شويم.و همچنين خطرناك است اگر بخواهيم عظمتش را بدون آنكه پستي او را نشان دهيم به او ياد آور شويم.و همچنين خطرناك است اگر نگذاريم كه متوجه اين دو موضوع شود و خوب است اگر اين هر دو را برايش تشريح كنيم."

كتاب" زندگي جنگ و ديگر هيچ" برنده جايزه بانكارلا در سال 1970 شده است.در ضمن ترجمه بسیار خوبي هم از ليلي گلستان دارد.اين كتاب زيبا و دوست داشتني و تكان دهنده را به همه دوستان توصيه مي كنم.

 

پ ن:با تشكر از دوست خوبم آّزاده  كه اين كتاب را به من امانت داد.

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

دل نوشته

آنكه مي گويد دوست ات مي دارم

خنياگر غمگيني ست

كه آوازش را از دست داده است.

اي كاش عشق را

زبان سخن بود

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش

در گلوي من.

عشق را

اي كاش زبان سخن بود

آنكه مي گويد دوست ات مي دارم

دل اندوهگين شبي ست

كه مهتاب اش را مي جويد.

اي كاش عشق را

زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گريان

در تمناي من.

عشق را

اي كاش زبان سخن بود.

دست از تايپ كردن مي كشم.قلم را بر روي دفترچه فشار مي دهم و در اينجا فقط حرف دل حاكم است..بي هيچ ابايي...هر چه باشد دفتر چه خاطرات محرم تر از وبلاگ است چون كسي را به آن راهي نيست. شايد حتي پس از مرگ...آري وشاعر چه راست مي گفت:

عشق را پستوي خانه نهان بايد كرد

روزگار غريبي ست نازنين...

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

تولدی دیگر

تنهايي از تمام زوايا نفوذ مي كند

ناباوري بس است

با سنگ ها بگو

آيينه بي كس است.

يادم نيست چند ساله بودم كه براي اولين بار قدم در سالني جادويي گذاشتم.ولي احتمالن آنقدر كوچك بوده ام كه از تصاوير آن زمان جز مشت كوبيدن سيد به ديوار و فرياد هاي قدرت چيزي يادم نيايد.درست است اولين فيلمي كه در عمرم ديدم گوزن ها بود .شايد هم يكي از دلايلي باشد كه همچنان محبوب ترين فيلم ام است.آن موقع سينما ها تعطيل بودند و شهر ما فقط يك سالن نمايش فيلم ويژه فرهنگيان داشت.گوزنها را با مادرم ديدم.بعد ها كه بزرگ تر شدم فيلم هاي ديگري را هم ديدم آن موقع پرنده ي كوچك خوشبختي خيلي به گريه ام انداخت و اين شد كه حالا پس از گذشت ساليان دراز كم كم به يكي از عاشقان هنر هفتم تبديل شدم.اما هنري كه هيچ گاه به آن نرسيدم و شايد هم نخواهم رسيد.ذوق و شوق من براي فيلم ديدن و فيلم خريدن اسباب حيرت و شايد هم خنده بعضي دوستان شده.ولي بهر حال هيچ كس نمي تواند با سرشتش بجنگد.

از روزي كه در پست قبلي وعده سينمايي نوشتن را داده ام مدام با خودم در جدالم. روزي يك فيلم مي بينم و مانده ام راجع به كداميك بنويسم.تا اين كه بالاخره چند روز پيش كه با فرشته نجاتم ساهره عزیز  چت مي كردم پيشنهاد ساخت يك وبلاگ تخصصي سينمايي بر زبانم آمد و او نيز با كمال ميل پذيرفت و چقدر از اين اتفاق و همكاري خوشوقتم.

و اما هدف از اين پر گويي تنها اين بود كه شما را به خانه دو نفريمان با عنوان رویابین ها دعوت كنم.

پيشاپيش از همراهي و نظراتتان سپاسگزارم.

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |





<>