شبهای سپید من
|
|
چند نکته راستش نمي دانم چه حكايتي است كه هر وقت بين پست ها فاصله زماني نسبتن زيادي مي افتد ناگهان از نوشتن عاجز مي شوم در حاليكه حرف هاي زيادي براي گفتن دارم.هر چند به قول خوابگرد بروز نكردن بهتر از چرت و پرت نوشتن است و من احساس مي كنم بايد مقاومت زيادي در برابر نازل گفتن داشته باشم.و اين دير بروز كردن مسئوليت آدم را سنگين تر مي كند.در اين مدت اتفاقات زيادي افتاد كه دوست داشتم راجع بهشان بنويسم اتفاقاتي كه بعضن آنقدر عجيب و ناراحت كننده بود كه وسوسه نوشتن از آنها حتي پس از گذشت چند روز راحتم نگذاشتند. 1) ا ز جمله مهمترين آنها تخريب مزار شاملوي بزرگ و فريدون فروغي عزيزم بود.اصلن سر در نياوردم چطور ممكن است ؟چه كسي ممكن است از سنگ قبر آن دو عزيز به حدي وحشت داشته باشد كه در پي شكستن شان در آيد.مگر مي شود امامزاده اي به آن معروفي متولي نداشته باشد كه اجازه دهد سنگ مزار دو فرد مهم را كسي يا كساني بشكنند.شايد آنها فكر مي كنند ابديند و مرگ فقط براي هنرمندان و شاعران و .. است.ميدانيد دلم چه مي خواست ؟دوست داشتم حادثه اي كه براي جمال فيلم يك بوس كوچولوي فرمان آرا افتاد براي اين سنگ دلان هم مي افتاد تا ديگر هوس جهنم رفتن را نكنند.شايد اينها به عزرائيل هم رشوه داده اند! استغفراله! از طرفي تخريب مزار پاك خواننده محبوبم فريدون فروغي حتي بيش از شاملو ناراحتم كرد.شايد بگويند شاملو سياسي بود درباري بود و هزار حرف مزخرف ديگر كه البته هيچ كدام از اينها دليلي براي تخريب سنگ قبرش نيست با فريدون فروغي آخر چرا ؟ او كه پنجاه ويك سال در انزوا سپري كرد و هيچ كس هم به اندازه يك دانه ارزن از او آزار نديد در مورد او چرا چنين جنايتي مرتكب شدند؟ ديدن سنگ مزار شكسته او كه بشكل گيتاري بود مرا به ياد ترانه اي از او انداخت: دلم از خيلي روزا با كسي نيست تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست شدم اون هرزه گياهي كه گلاش پر پر دستاي خار و خسي نيست ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست ... بقول داريوش: دلم تنگ است/ دلم ميسوزد از باغي كه ميسوزد/نه ديداري/ نه بيداري
اینجا را هم ببینید:عکس های کسوف از سنگ قبر شاملو 2)دومين خبر مهم در گذشت پوپك گلدره عزيز بود كه پس از هشت ماه در كما بودن دار فاني را وداع گفت و من پس از شنيدن اين خبرلحظه اي چهره معصومش را در سريال دنياي شيرين دريا فراموش نكردم .خيلي زود رفت فقط 34 سال داشت.روز تشييع جنازه مادرش از زبان او اين شعر را خواند: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد خدايش بيامرزد... 3)و اما خبر سوم خوشبختانه خبر بدي نيست در حقيقت خبر من به شماست.راستش پس از پست سين سيتي و با توجه به واكنش نسبتن خوب دوستان خوبم به آن تقريبن مصمم شدم ازين به بعد فقط سينمايي بنويسم اما بعد كه فكر كردم ديدم به هيچ وجه نمي توانم نسبت به مسائل اطرافم و ساير علاقه منديهايم بي تفاوت باشم به همين خاطر تصميم گرفتم يك در ميان پست سينمايي داشته باشم و لابلاي اين پست ها هم حرفهاي دلم را بزنم.فكر مي كنم تصميم خوبي است.لطفن اگر پيشنهاد يا انتقادي نسبت به اين تصميم داريد حتمن مرا در جريان بگذاريد. 4)اين ديگر خبر نيست شايد هم اصلن مهم نباشد ولي فقط خواستم بدانيد و خودم هم يادم بماند كه امروز 6 روز از تولد يك سالگي وبلاگم مي گذرد. هر چند يك سال تمام ننوشتم ولي خب طبق تاريخ 25 فروردين 85 يك ساله شدم. و در پايان اين شعر از شاملو را كه خيلي دوستش دارم برايتان مي گذارم: ميان آفتاب هاي هميشه زيبايي تو لنگري ست- نگاهت شكست ستمگري ست- و چشمانت با من گفتند كه فردا روز ديگري است... منتظر پست بعدی سينمايي من باشيد...بدرود... نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
درباره شهر گناه لوسيل- فكر مي كني چطور بايد اينو براي هيئت منصفه صاف كنم؟ مارو- اين دفعه صاف كردني نيست...اين يه دعواي قهوه خونه اي نيست...يا يه آدم عوضي كه مي خواد با بنزين يه نفر و آتيش بزنه...اين مسئله بزرگه... لوسيل- آروم باش مارو يه قرص ديگه بخور. مارو- آروم شدني نيست...اين خون براي خونه و اونم گالني...اين دوران قديمه فقط روزهاي بد...روزهاي يا همه چيز ياهيچ چيز...اونها برگشتند...چاره اي نمونده...و من براي جنگ حاضرم... لوسيل- زندان براي تو جهنم بود...اين دفعه حبس ابد مي گيري. مارو-جهنم اينه هر روز از خواب بيدار بشي و حتي ندوني چرا زنده اي...
بالاخره ديروز پس از 6 ماه موفق به تماشاي فيلم شهر گناه شدم.شايد كمتر كسي حاضر شود چنين فيلمي را اين مدت در كمد دست نخورده نگه دارد. بهر حال شهر گناه كار مشتركي از فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز اثر اعجاب انگيزي است.چه به لحاظ داستان و چه به لحاظ ساختار.اين فيلم اپيزوديك بطريقه سياه و سفيد فيلمبرداري شده است .البته اين سياه و سفيد بودن با نام فيلم و داستانش كاملن هماهنگي دارد.شهري كه در آن هيچ كس به ديگري رحمي ندارد.مجريان قانون بيشتر از بقيه فاسدند.و البته اين در همه جا حكمفرما نيست.پليس بازنشسته خوبي هم هست بنام هارتيگان با بازي بروس ويليس.برگرديم به كاربرد رنگ به گفته خود ميلر زشتي ها و زيباييها در اين فيلم برنگ طبيعيشان ديده مي شوند و باقي چيزها سياه و سفيدند.زيبايي هاي بصري مانند موي بور زن(گلدي) و لبان سرخش ولباس و بستر قرمز رنگش.همچنين چشمان آبي زني ديگر (بكي).ولي در مورد رنگ خون تفاوت هايي ديده مي شود.چرا كه در جايي(صورت خونين مارو وهمچنين سرفه خون آلود هارتيگان)خون برنگ طبيعي و در باقي صحنه ها برنگ سفيد ديده مي شود باستثناي خون جونيور( پسر سناتور) كه همرنگ بدنش زرد رنگ است. سه قهرمان اصلي فيلم:هارتيگان(بروس ويليس)/ مارو(با بازي فوق العاده ميكي رورك) و دوايت(كليو اون) به نوعي ماموريت دارند تا شهر گناه را از بديها و پستي ها برهانند و در اين راه از هيچ خشونتي روگردان نيستند و از آن استقبال مي كنند.و هر يك داستان مربوط به خود را دارد كه در پايان به يكديگر مربوط مي شوند.و اين از نكات ظريف و در عين حال قابل توجه فيلمنامه است.هارتيگان پليسي است كه براي نجات دختر يازده ساله اي تلاش مي كند هرچند به شدت مجروح مي شود اين دختر نانسي كالاهان نام دارد و در تمام دوران محكوميت 8 ساله هارتيگان(به جرم تجاوز به دختر بيگناه به حبس محكوم مي شود)هر پنجشنبه نامه اي براي هارتيگان مي فرستد و خود را با نام مستعار كوردليا معرفي مي كند.اما سرانجام لو مي رود و هارتيگان بار ديگر از بيم جان او خود را به خطر مي اندازد.اين داستان نانسي در دو اپيزود اول و آخر فيلم نشان داده مي شود.و زيباييش به اين است كه در اپيزود ابتدايي ما تصور مي كنيم هارتيگان به خاطر جراحات وارده به وي مي ميرد شايد هم ديالوگ وي اين تصور را بوجود مي آورد:يه پيرمرد مي ميره تا دختر جوون زنده بمونه...معامله منصفانه....اما در اپيزود آخر او را روي تخت بيمارستان مي يابيم در حاليكه سناتوري كه هارتيگان با پسرش در افتاده بالاي سر اوست.سناتور مي خواهد انتقام سختي از هارتيگان بگيرد چرا كه هارتيگان او را مقطوع النسل كرده و به گفته خودش :سلاحش را گرفتم هم اسلحه اش را و هم ...داستان هارتيگان شايد چون به دو قسمت تقسيم شده كشش بيشتري داشته باشد.اما شخصن داستان دوم را بيشتر دوست دارم .شايد چون بار عاطفي اش بالاتر است(قصه مارو و گلدي). سه زن مرتبط با سه قهرمان داستان يكديگر را مي شناسند چون هر سه در يك كافه كار مي كنند.نانسي رقصنده است.گلدي فاحشه و شلي يك پيش خدمت.دوست پسر جديد شلي(دوايت)حاضر به تحمل جكي (دوست سابق شلي)نيست و او را تعقيب مي كند.جكي با بازي بنسيتو دل تورو(حتمن 21گرم را بياد داريد)هم شخصيت عجيبي است و بسيار آزاردهنده.در ابتدا فكر مي كنيم او فقط يك عياش است كه با دوستان كثيفش قصد سواستفاده از شلي و ساير دختران را دارد.اما وقتي با همكاري دوايت و دختران شهر قديم كشته مي شود در جيب او نشان پليس را مي بينيم كه البته اين نشان چيزي ازپستي و وقاحت او و قصد پليدش نمي كاهد.پلاني در فيلم هست كه در عين عجيب بودن كمي هم خنده دار به نظر مي رسد.وقتي دوايت سر بريده جكي را در دست گرفته و بر دهان او چسبي هم زده.چشمان حيله گر جكي مي چرخند و رو به دوايت چيزي زمزمه مي كند دوايت هم در پاسخ مي گويد:خفه شو. اما اين فيلم بشدت بنظرم فمينيستي آمد بخصوص اپيزود مارو.براي اين گفته ام دلايلي دارم.ما زنهاي خوب و پاكي را شاهد نيستيم اما در مقابل مرداني را مي بينيم كه بخاطر آنها دست بهر كاري مي زنند.شخصيت مارو با آن گريم وحشتناك كه با قلب مهربانش كاملن در تناقض است نمايانگر مردي است كه براي زنها شخصيتي والا قادر است حتي زنا ن هرزه اي مثل گلدي و خائني مثل لوسيل.او فقط يك شب با گلدي بوده اما تاثير اين عشق كوتاه آنچنان عميق است كه حتي بعد از قتل گلدي در رختخواب توسط كوين نيز از بين نمي رود و از آن پس مارو در پي انقام بر مي آيد و به قول خودش چنان جهنمي براي قاتل گلدي مي سازد كه جهنمي كه به آن مي رود برايش بهشت باشد.در سكانسي كه پدر روحاني فاسد به مارو مي گويد:تو راه كه داري ميري از خودت بپرس آيا لاشه اون فاحشه ارزش مردن داره...مارو واكنش جالبي نشان مي دهد و جواب پدر رابا گلوله و چند جمله مي دهد.بازاي هر جمله يك گلوله: ارزش مردن داره...شليك...ارزش كشتن داره...شليك...ارزش رفتن به جهنم داره...شليك.زنان به ظاهر قدرتمند فيلم كه به نوعي قدرتشان را مردان حامي آنها مي گيرند داراي شخصيت هايي كمي دوست داشتني و كمي دروغگو هستند.اما زيباترين و معصوم ترين آنها نانسي است كه جسيكا آلباي جوان و زيبارو به خوبي از عهده نقشش بر آمده. سين سيتي تجسمي خيالي از جامعه بي رحم و ظلم ستيز امروز دنياست.اما در اين شهر خيالي كه همه چيز نا متعارف است و بگونه اي خرق عادت محسوب مي شود يك چيز حرف اول را مي زند آن هم عشق است. فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز براي خلق اين اثر دست به يك ساختارشكني تحسين برانگيزي زده اند.ساختاري كه از خط قرمز ها عبور كرده خشونت و پليدي بشر را به حد اعلا رسانده(مثالي از آدم خواري كوين) و فداكاري در راه عشق را هم نيز فوق العاده بيان مي كند(عشق پر رنگ مارو به گلدي و فداكاري هارتيگان براي نانسي). در پايان بايد اعتراف كنم كه فيلم را نتوانستم خيلي منتقدانه نگاه كنم. چون خيلي شيفته اش شدم و شايد هم نقدش خيلي شيفته بينانه شده باشد.اگر مايل به دانستن بيشتر راجع به آن هستيد توصيه مي كنم به وبلاگ سیامک عزیز مراجعه كنيد.
نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
شکوه رستن چگونه خاك نفس مي كشد؟ -بينديشيم: چه زمهرير غريبي ! شكست چهره مهر فسرد سينه خاك شكافت زهره سنگ! پرندگان هوا دسته دسته جان دادند. گپ آوران چمن جاودانه پژمردند. در آسمان و زمين هول كرده بود كمين به تنگناي زمان مرگ كرده بود درنگ! به سر رسيده جهان؟ -پاسخي نداشت سپهر. دوباره باغ بخندد؟ -كسي نداشت يقين. چه زمهرير غريبي...! چگونه خاك نفس مي كشد؟ -بياموزيم: شكوه رستن اينك طلوع فروردين: گداخت آنهمه برف دميد اين همه گل شكفت اين همه رنگ! زمين به ما آموخت: ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم. مگر كم از خاكيم؟ نفس كشيد زمين ما چرا نفس نكشيم؟
از: فريدون مشيري فروردين 1353 نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
بهاریه یا... در هر زميني گلي نمي رويد تو بهار باش تا از هر كجا گذر كردي دلها جوانه زنند و گلهاي اميد سر برآرند. با اينكه مي دانم براي نوشتن بهاريه اندكي دير شده اما دلم مي خواهد اين تاخير را بر گردن مريضي در آخرين روزسال 84 بندازم و پيامد آنهم بي حوصلگي وخواب آلودگي ناشي ازخوردن آنتي بيوتيك هاي ايراني كه مضراتش بيشتر از مزايايش است.بهر حال مي گويند سالي كه نكوست از بهارش پيداست.خدا به خير كند سالي كه با سرما خوردگي و گلو درد و سرفه شروع شود واي به حال پايانش.امسال هم مانند پارسال از خير مسافرت گذشتيم وخانه نشيني را ترجيح داديم.از خوش شانسي هم اغلب اقوام به سفر رفته اند و از ديد و بازديد هم خبري نيست.البته اصلن از اين موضوع ناراضي نيستم .قصد دارم تمام نوروز را به فيلم ديدن و فيلم خواندن بگذرانم.شايد تنها راه فرار از تنهايي باشد.البته خيلي وقت است كه براي سرگرمي فيلم نمي بينم.راستش ديشب كه فيلم خيلي دور خيلي نزديك را ديدم بد جوري روم تاثير گذاشت.فيلم معناگرايي بود به مفهوم واقعي كلمه.احساس كردم در اين سفر مكاشفه اي دكترعالم واقعن همراهش هستم.بعد از پايان فيلم هم بي اختيار چشمانم لرزيدن گرفت واشكهايي بي امان از آنها جاري شد.به همين دليل هم امروزمامان را مجاب كردم به تماشايش بنشيند و خوشبختانه هم خوشش آمد. عجب بهاريه اي نوشتم نقد فيلم شد.راستش اين چند روز آنقدر بهاريه هاي جور واجور خوانده ام كه فكر نمي كنم حرف نگفته اي مانده باشد جز آرزوي سلامتي خانواده و دوستان عزيزم.اميدوارم در سال جديد با حرفهاي تازه و افكاري خوش بينانه تر بتوانم در اين فضاي مجازي وبسيار دوست داشتني در خدمت خوانندگان عزيز باشم. بياييد در اين سال جديد دوستان را دوست بداريم ودشمنان را دشمن و معناي واقعي مهرورزي را به نادان جماعتان بفهمانيم. به اميد آنروز كه آرزوهايمان آرزو نماند... ارادتمند شما...
نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |
|
|