تبليغاتX
شبهای سپید من






عيدانه اي باسم گنجي

Akbar Ganji - اکبر گنجی در منزل 

ما شكيبا بوديم.

و اين است آن كلامي كه ما را به تمامي

                                                  وصف مي توان كرد...

ما شكيبا بوديم.

 

            زنده باد آزادي و مرگ بر هيچ كس

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

حسادت

اين همه حسود بودم و نمي دانستم

به نسيمي كه از كنارت

موذيانه مي گذرد

به چشم هاي آشنا و پر آزار

كه بي حيا نگاهت مي كنند

به آفتابي كه فقط  تلاش گرم كردن  تو را دارد

حسادت مي كنم...

من آنقدر عاشقم

كه به طبيعت بدبينم

طبيعت پر از نفس هاي آدمي است

كه مرا وا مي دارد حسادت كنم

به تنهايي ام

به جهان

به خاطره اي دور از تو...

 

از:مسعود كيميايي

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

دهان دختر زيبا تهي ز دندان است

كه هر شكسته دندان بهاي يك نان است

هيچ كس فكر نكرد كه در آباداي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است كه بغير از انسان هيچ چيز ارزان نيست

چگونه مي گويي كه زن از ساختن انديشيدن و جنگيدن براي زندگي ناتوان است زماني كه تاريخ حقيقتي ديگر مي گويد!...

امروز دهم مارس است و دو روز از تاريخ روز جهاني زن گذشته است.خيلي زودتر مي بايست مي نوشتم.اما منتظر بودم.منتظر اتفاقاتي كه حدس زدن نا خوشايند بودنشان كار چندان سختي نبود.بهر حال اين روز هم گذشت.مثل ساير روز هاي سال . من اطمينان دارم تعداد كساني و حتي زناني كه از وجود چنين روزي حتي خبر هم ندارند اندك نيست.و تا هنگامي كه زنان ما به حداقل ها راضيند و از حقوق اندكشان در اين قانون اطلاع ندارند كسي از پايمال كردن حقشان فروگذار نخواهد كرد. و اين جاي تاسف است و افسوس...

اما اتفاقات ناراحت كننده نا خوشنودي دولتمردان از تجمع مسالمت آميز عده اي از زنان و مردان فرهيخته مان بود.كاري كه حتي در فقير ترين كشور هاي آفريقايي هم جرمي محسوب نمي شود كه مجازاتش ضرب و شتم وحشيانه باشد.شايد هم حق را به خود مي دهند.خب ميدانيد كه دغدغه امروز كشور ما زن و آزادي اش نيست و مسائل مهمتر ازآن اينقدر زيادند كه مسئله زن به سرگرمي كوچكي مي ماند كه عده اي از روي شكم سير و شايد هم بيكاري مطرحش مي كنند.بايد دنبال ترفندي براي خر كردن غربيها و آمريكاي پدر سوخته بود تا گند همه چيز در نيامده و اورانيوم ها از سرمان بيرون نريخته.

چه مي توان گفت؟صداي زيباي رئيس جمهور خوشتيپ هنوز در گوشم وز وز مي كند:انرژي هسته اي  اراده ملت  حق ملت ...

ملت ؟كدام ملت؟كاش منظورش را از ملت مي گفت.شايد ملت را فقط اطرافيانش مي داند يا به آن 17 ميليون ميگويد ملت.حتي بر فرض دوم هم كه باشد جمعيت ايران هفتاد ميليون است نه هفده ميليون...

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

اندوه...

ترقي اندر اين كشور محال است

كه در اين مملكت قحط الرجال است

خرابي از جنوب و از شمال است

بر اين مخلوق آزادي وبال است

دريغ از راه دور و رنج بسيار.....

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

یک روز بد

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنايي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدايي

امروز دقيقن ۶۶ روز است كه وب ننوشته ام و۱۴۲ روز است كه حتي دفتر خاطراتم را نيز باز نكرده ام.اما تمام شد.بالاخره اين مرخصي منم تمام شد.البته من كه در اين مدت درس مي خواندم منظورم از مرخصي براي خوانندگان و دوستان عزيزم بود و همچنين كامپيوتر بيچاره ام.اين كنكورلعنتي هم سر آمد.هر چند دلم مي خواست با موفقيت تمام شود و از قبوليم مطمئن باشم . اما با اينكه تلاش خودم را كردم و تقريبن ۴ ماه وقت صرف كردم متاسفانه اين حس را ندارم.ولي ديگر مهم نيست هر چه باداباد.شايد قسمت ما هم اينست كه در اين مقطع گير كنيم.اصلن بي خيالش .وقتي با خودم فكر مي كنم مي بينم از ۶سالگي تا امروز ۱۶ سال بي وقفه درس خوانده ام.يعني حالا نبايد كمي هم استراحت كرد؟

واما ماجراي امتحان:صبح ۱۰ اسفند را بسيار بد شروع كردم.صبحي سرشار از بد شانسي و بد اقبالي.اوليش اين بود كه حدود ساعت ۴و نيم با صداي جير جير تخت پدرم از خواب پريدم و تا يك ساعت خوابم نبرد استرس عجيبي گرفته بودم. بد شانسي دوم از آنجا شروع شد كه سوار يك تاكسي زوار در رفته شدم با راننده اي بدتر از ماشينش.طرف اينقدر نسناس بود كه سر كرايه باهاش دعوام شد.آخرش هم برگشت گفت اصلن نبايد تو رو سوار مي كردم.مثل اينكه اين راننده تاكسي هاي همدان خيال با تربيت شدن ندارند.حالا اين هيچ وارد دانشگاه شدم.دو سه همكلاسي قديمي را ديدم و بعد كلي باز جويي وتفتيش اجازه دادند وارد سالن شوم.در بدو ورود سميه را ديدم(دوست صميمي ام)جاي صندليم را نشانم داد.يكي از بدترين و داغون ترين صندلي هاي سالن بهم افتاده بود.از آن صندلي ارج هاي قرن ۱۹هم.جايم را كه ديگر نگو آخرش بود نزديك آشپزخانه سلف.من نمي دانم اين دانشگاه با اين هيكل نبايد يك سالن امتحان درست حسابي داشته باشد آخر سلف سرويس هم شد جاي امتحان.بوي انواع غذاهاي لذيذ(؟) دانشگاه كه خوشبختانه طي ۴ سال شايد ۱۰ بار هم لب نزدم پيچيده بود.پاسخ نامه ها را توضيع كردند به سفارش مامان خوبم ۳ تا قل هو اله ۳ تا حمد و ۷ بار هم دعاي ناد علي را بجا آوردم.يك آقاي صدا قشنگ از بلند گو اعلام مي كرد لطفن فرم نظر خواهي را تكميل كنيد.اما ما هر چه نشستيم اين فرم را بياورند خبري نشد آخر سر هم گفتند براي رشته شما نيست.داشتم شاخ در مي آوردم.يعني براي ما ارزش قائل نبودند؟!مگر رشته با رشته فرق دارد؟!خلاصه تا توضيع دفترچه به ديوار خيره شدم.تنها چيزي كه ديدم توجهم را جلب كرد.قيافه وحشتناك جك نيكلسون را ديدم با آن دندانهاي درشت گرگ مانند و چشمهاي از حدقه در آمده.پوستر فيلم تلالو بود شاهكار كوبريك فقيد.كار بچه هاي كانون فيلم بود. دلم برايشان و براي كانون فيلم خيلي تنگ شد.تلالو را خيلي دوست داشتم.اما خداييش ديدن چهره جك با آن هيبت سر جلسه كنكور عجيب اندك آرامشم را به هم زد.يعني يك جورايي مرا به فضاي فيلم برد .سعي كردم نگاهش نكنم.

بهر حال بعد از كلي برو بيا با ۶ دقيقه تاخير دفترچه ها را دادند.طبق معمول اولين سوالها زبان بود.با اينكه خيلي كم خوانده بودم اما فكر مي كنم حداقل نصفش را درست زدم.درست مثل پارسال كه هيچي نخواندم ولي باوجود بالاترين درصدم بود.خوب اين به خير گذشت.بعد سوالهاي پترولوژي بود.۴۰ سوال پيچيده بيش ازیک ساعت از وقتم را گرفت.سوالهايي نا متعارف و كاملن متفاوت با سالهاي گذشته.اعصابم داشت خط خطي مي شد.بيشتر سوالها را بلد بودم اما بين دو گزينه شك مي كردم و مثل هميشه گزينه غلط را زدم.صداي ناهنجاري از بلندگو ذهنم را آشفته تر كرد.داوطلبان رشته آمارداوطلبان مجموعه آمار لطفن دفترچه اول را بالا بگيريد.

اين آقاي صدا قشنگ همه چيز را دوبار مي گفت به خيال خودش كار از محكم كاري عيب نمي كنه.از بدبختي رشته هاي آمار و مديريت و حسابداري هم در سالن ما بودند و با خروجشان از سالن همهمه اي به پا كردند كه گويي از پارتي برمي گردند.داشتم ديوانه مي شدم دلم مي خواست هوار بزنم بريد بيرون.اما اين وظيفه من نبود مسئول سالن با لياقت بايد چيزي مي گفت كه انگار خوابش برده بود.بعد از سه چهار دقيقه شرشان كم شد.فكرم كه از كار افتاده بود دوباره سعي كردم متمركزش كنم.

حالا نوبت كام آوردن شده بود.دلم داشت ضعف مي رفت از مغزم زياد كار كشيده بودم.يك خانم با يك كارتون بزرگتر از قدش بالاي سرم ظاهر شد.صداي جغ جغ كام را شنيدم كه به پشت سريم داده شد.سرم پايين بود روي پاسخ نامه ولي آنقدر كوچك نبودم كه مرا نبيند.نمي دانم بهر جهت براحتي از كنار من رد شد و باز صداي جغ جغ را شنيدم كه به جلويي داده شد.آه از نهادم بر آمد.اين را هم به حساب شانس به گل نشسته ام گذاشتم.مثل اينكه بايد تكميل مي شد.خلاصه منم كه ۱۰۰ سال هم از گرسنگي مي مردم چيزي نمي گفتم بي خيال شدم.و دوباره به سوالهاي جان فرسا برگشتم.سوالهاي ايران را هم بهر ترتيب با بسم اله بسم اله جواب دادم.اين طراحان محترم نمي دانم بلد نيستند سوال معقول بدهند يا مي خواهند ما را زجركش كنند.ساعت را نگاه كردم ۱۱ بود خداي من ۵۵دقيقه به انتها مانده بود با ۶۰سوال مانده.به سوالهاي چينه شناسي رسيدم خواستم با عجله پاسخ دهم اما اينقدر عجيب و غريب بود كه ۴۰ دقيقه وقتم را گرفت.مهمترين درس مانده بود.استرس داشت هلاكم مي كرد.20دقيقه باقي مانده بود با ۳۰ سوا ل مفهومي رسوب شناسي.در دل گفتم خدايا لا اقل اينها آسان باشد.سوال يك: خوبه الهي شكر.سوال دو:فكر كنم 2 ميشه يا شانس.سوال سه:واي خدايا مال كجا بود؟سوال چهار:اين يعني چي؟و... بهمين ترتيب تا سوال ۱۲ جواب دادم.فكر فكر فكر...ساعت رانگاه كردم عقربه ها نزديك ۱۲ بود.واي خدايا كمك هنوز ۱۸ تاش مانده .مرد صدا قشنگ طنين انداخت:داوطلبان مجموعه زمين شناسي وقت تمام شد لطفن...ديگر نشنيدم چه گفت.واي الهي بميري.تو رو خدا صبر كنيد. نميشه خانوم مگه نشنيدي تموم شد.آخه من...دو سه تا سوال هم تا مراقب بد اخلاق به من برسد علامت زدم.دلم مي خواست هيچ وقت يه من نرسد.تازه فهميدم صفحه دوم آسانتر بوده و شايد همه را مي توانستم جواب دهم.لحظه اي كه پاسخ نامه را ازم گرفت مي خواستم بزنم زير گريه .بغذ داشت خفه ام مي كرد. بسرعت از سالن خارج شدم .هيچ جا را نمي ديدم.فقط مي خواستم فرار كنم.از همه جا.از همه كس.يادم افتاد اين مراقب هاي...۵ دقيقه دير شروع كردند ولي سر ساعت گرفتند.از راهرو ها گريه كنان و دوان دوان گذشتم.يكي از نگهبانان با تعجب نگاهم كرد.اگر سوالي مي كرد يا گير مي داد.همانجا خفش مي كردم.همه در هاي دانشگاه هم بسته بود .حس مي كردم.زنداني شده ام.از ناراحتي راه خروج را گم كرده بودم.بالاخره يك در باز پيدا شد.بيرون پريدم.بغذم تركيد.نمي دانستم چه كار كنم.دلم مي خواست بميرم يا سرم را به ديوار بكوبم تا اين امتحان لعنتي را كه تبديل به يك كابوس ۲۰۰ دقيقه اي شده بود فراموش كنم.چشمهايم پر از اشك بود ولي نمي توانستم راحت گريه كنم.اين دانشجوها با گريه كردن آدم هم كار دارند.خدايا كجا برم؟هيچ كس از دوستانم نبود.بالاخره با مصيبت عظما از جلوي سر در دانشگاه گذشتم.از نگاه هاي مشكوك كفرم در آمده بود.خيلي شلوغ بود.همه آمده بودند بدرقه بقيه.البته منظورم را كه از همه و بقيه انشاله فهميديد.خلاصه بسرعت سوار تاكسي شدم.خيلي خودم را كنترل كردم كه جلوي اشكهايم را بگيرم.وقتي به خانه رسيدم مثل هميشه سوت و كور بود و من به طرف اتاقم دويدم و در را بستم و ديگر نفهميدم چند ساعت گريستم...

اميدوارم هيچ كس همچون روزي را تجربه نكند...

الهی آمین... 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |





<>