تبليغاتX
شبهای سپید من






سرزمین رویایی

مطلبي را كه امروز مي خواهم بنويسم هر چند مال خودم نيست ولي احساس مي كنم واقعن حرف دل من و همه يا حداقل عده زيادي از هم نسلان منست.از فاجعه سقوط هواپيما نه روز گذشته اما اين حادثه آنقدر دردناك و دل خراش بود كه فكر نمي كنم به اين زودي ها از يادمان برود هر چند كه مردم مامتاسفانه يا خوشبختانه حافظه ضعيفي دارند و همه چيز را زود به دست فراموشي مي سپارند و روزي ميرسد كه ديگر حتا كسي يادش نمي آيد ماجراي سقوط سي130 چيست؟ و چه تاسف بار است چنين فراموش كردني...

به نقل ار ساكن سرزمین رویایی  كه دلم مي خواهد كلماتش را فرياد بزنم:



آقای رئیس جمهور؛
شما خودتان را ناراحت نکنید ، فقط یک هواپیما سقوط کرده !
شما به خودتان زحمت ندهید و پیام تسلیت نفرستید ، فقط صد نفر آدم مرده اند !
فقط مرده اند ، همین!!!
فکرش را بکنید آنها مرده اند.
خب البته این مهم نیست که آنها مرده اند ، همه یک روز می میرند...
من می میرم ... شما می میرید .... که الهی زودتر بمیرید! ... همه یک روز می میرند!
آقای رئیس جمهور فکرش را بکنید؛ خانواده هایشان چه زجری می کشند ...
بر سر یک جنازه ی جزغاله و البته بی سر باید گریه کنند!
این قبرها هنوز هم بوی دود و گوشته کباب شده ی انسان را می دهند!!!!
آقای رئیس جمهور من گریه کردم ، برای علیرضاافشار نه؛ که برای پدرش .... برای علیرضا برادران نه ؛ که برای همسرش!
آقای رئیس جمهور من گریه کردم .... یک ملت گریه کرد! شما چقدر زور زدی تا گریه کنی؟!
باز هم اینها مهم نیستند .... همسر او دوباره ازدواج می کند .... پدر او با نوه هایش سرگرم می شود .... وهمه فراموش می کنند ... مجریان رسانه ها لباسهای رنگی به تن می کنند .... هواپیماها پرواز می کنند .....و باز هم انسانها قربانی شما آقایان می شوند .... و شما جوراب هایتان را می شوئید!

ولی آقای رئیس جمهور فکرش را بکنید، آنها مرده اند! مرده ...!

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

عالیجناب

ناگهان قل خوردم امشب در كفن عاليجناب

خوف دارم از مرور اين سخن عاليجناب

عاشقم كرديد و رفتيد و غزل تزريق شد

در شعورم مثل خون اهرمن عاليجناب

خودكشي كردم پس از بدرودتان در آينه

اعترافي تلخ با ضعفي خفن عاليجناب

آن تپانچه/يك گلوله/اين شقيقه/حكم تير

يادتان مي آيد اصلن اسم من عاليجناب؟!!!

عشق را تفسير كرديد از ازل تا آن اتاق

با ولع از تيشه بر سر كوفتن عاليجناب!!!

يادتان مي آيد آن شب بحثمان حول چه بود؟

حول افلاطون و عشاق كهن عاليجناب

من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود

دفن گشتم در شما بي گوركن عاليجناب

من كه از جغرافي بد اخم ها مي آمدم

بي هوا عاشق شدم از روح وتن عاليجناب

خب شما جذاب بوديد و سخندان و بلد

لحنتان ذاتن پر از مشك ختن عاليجناب

جانم از شوق زيارت پشت لب ها حبس بود

لب گشودم جان بر آمد از دهن عاليجناب

با شما كمبودهايم رنگ عرفان مي شدند

چشمتان ناموس بود عين وطن عاليجناب

عاشقم كرديد/ نفرين بر شما "انديشه" مرد

يادتان مي آيداصلن اسم من عاليجناب

 

اندیشه فولادوند

 

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

درد دل

خورشيد مرده بود

وهيچكس نمي دانست

كه نام آن كبوتر غمگين

كز قلب ها گريخته ايمانست

نمي دانم از كجا شروع كنم . مدتهاست از خودم نگفته ام . مدتهاست که فقط نوشته هاي ديگران را خوانده ام.شايد خودم را از ياد برده باشم.ولي مگر مي شود؟مگر مي شود كسي خود را از ياد ببرد؟ آري من خودم را گم كرده بودم در انبوه نوشته ها و گفته هاي ديگران در انبوه مشكلات زندگي در انبوه اشك هاي مادر در انبوه درد هاي پدر و در انبوه نبودنم .اما اكنون دلم مي خواهد از خود بگويم. از اطرافم.از رنجهايي كه مي كشيم و لب به سخن نمي گشاييم .از سكوتي كه سرشار از سخنان ناگفته است. دلم مي خواهد آنچنان بگويم كه نوشته هايم همچو مسكن تسكيني باشند بر آلام قلب كوچكم:

من دلم مي خواهد

كه به طغياني تسليم شوم

من دلم مي خواهد

كه ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم مي خواهد

كه بگويم نه نه نه نه

ايجا تنها جايي است كه مي شود راحت حرف زد.راحت گريست.راحت خنديد.هر چند كه درموقعيت من فكر مي كنم خنديدن ديوانگي اي باشد براي گول زدن خود يا براي دلخوشي ديگران.

دلم براي پدرم مي سوزد .دلم براي مادرم مي سوزد و براي خودم نيز.هيچ وقت دوست نداشتم اشك هاي مادرم راببينم.چون او ذاتن آدم خوشرو و شادي است. اما وقتي چشمان خيسش را به چشمانم مي دوزد احساس مي كنم خنجري بر قلبم فرو مي رود. و بي اختيار بغذ گلويم را مي فشارد.چون طاقت ديدنش را ندارم .وقتي به من مي گويد تو تنها اميد زندگي من هستي و به خاطر تو زنده ام.حس ميكنم مسئوليتم در قبال او خيلي زياد مي شود .آنقدر دوستش دارم كه واژه ها از بيان مقدار آن عاجزند.خدايا مادرم را تو حفظ كن.

و اما پدرم.چنان مريض و ناتوان است كه حتي قادر به ايستادن به روي پاهايش نيست .هر روز با درد از خواب بر مي خيزد و تا شب چند بار پايان زندگيش را از خدا مي خواهد و من دلم بدرد مي آيد.خدايا خودت كمكش كن يا شفاي عاجل يا... و اما تنها برادرم . براي عصبانيت هاي او هم دلم مي سوزد.آنقدر شور جواني دارد كه نمي داند از سياست حرف زدن فقط حرص خوردن بي مورد است.آخر به كجا مي رسيم از اين همه حرف.به لطف خدا با مهروزان جديد اوضاعمان روز به روز بهتر مي شود و عدالت اجتماعي و غنائت از سر و رويمان مي بارد سلاح هسته اي هم داريم ديگر ناراحت چه هستيم؟(افعال معكوس).

من هم مثل او دغدغه هايي داشتم اما از ميان اين همه مشكل دغدغه سياسي داشتن و فحش نثار اين و آن كردن جز لطمه به اعصاب و روان خود چه سودي دارد؟

و اما امروز يك كلمه هم درس نخواندم.يعني آنقدر غمگين بودم و حالم بد بود كه نه تمركز داشتم و نه حوصله .در اين ميان تنها چيزي كه اندكي آرامم مي كند فقط شعر است آنهم اگر از فروغ باشد:

كاش از شاخه سرسبز حيات

گل اندوه مرا مي چيدي

كاش در شعر من اي مايه عمر

شعله راز مرا مي ديدي

اگر امسال كنكور ارشد قبول نشوم(خدا نكند)گذشته از اينكه كلن پيش همه ضايع مي شوم از مادرم هم خجالت ميكشم .چون به قبولي من خيلي اميدوار است. البته حتمن بايد قبول شوم و فقط هم به خاطر او.

با اينكه در پاييز بدنيا آمدم اما گاهي احساس مي كنم غم انگيز ترين فصل سال است.چون هميشه مشكلات در پاييز بسراغم آمده. ولي با اين حال زيباييش را مي پرستم:

پاييز اي سرود خيال انگيز

پاييز اي ترانه محبت بار

پاييز اي تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونكار

و در پايان مي خواستم از همه دوستان خواهش كنم براي سلامتي پدرم دعا كنند. خواهش می کنم

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

عشق در نگاه اول

هر دو بر اين باورند

كه حسي غريب آنها را بهم پيوند داده

چنين اطميناني زيباست

اما ترديد زيباتر تر است

چون قبلا همديگر را نمي شناختند

گمان ميبردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده

اما نظر خيابان ها پله ها و راهروهايي

كه آن دو مي توانستند از سالها پيش

از كنار هم گذشته باشند در اين باره چيست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به ياد نمي آورند؟

شايد درون دري چرخان

زماني روبروي هم؟

يك ببخشيد! در ازدحام مردم؟

يك صداي اشتباه گرفته ايد در گوشي تلفن؟

ولي پاسخشان را مي دانم

نه چيزي به ياد نمي آورند

بسيار شگفت زده مي شدند

اگر مي دانستند كه مدت هاست

بازيچه اي دردست اتفاق بوده اند

هنوز كاملا آماده نشده

كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود

آنها را بهم نزديك مي كرد دور مي كرد

جلوي راهشان را مي گرفت

و خنده شيطانيش را مي فروخت و

كنار مي جهيد

علايم و نشانه هايي بوده

هر چند ناخوانا

شايد سه سال پيش

يا سه شنبه گذشته

برگ درختي از شانه يكيشان

به شانه ديگري پرواز كرده؟

چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده

ديگري آن را يافته و برداشنه

از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟

دستگيره ها و زنگ درهايي بوده

كه يكيشان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري

چمدان هايي كنار هم در انبار

شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند

كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده

بالاخره هر آغازي

فقط ادامه ايست

و كتاب حوادث

هميشه از نيمه آن باز مي شود.

 

 

قطعه عشق در نگاه اول

از كتاب آدم ها روي پل (شعر هايي از ويسواوا شيمبورسكا)

دستمایه ی فیلم قرمز ساخته ی کریستوف کیشلوفسکی

 

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

یک نامه...

محبت شديدي كه سابقن به تو ابراز كردم

دروغ بي اساسي بود و در حقيقت فكر من به تو

روز به روز زياد تر مي شود و هر چه تو را بشنا سم

پستي و وقاحت تو در نظرم آشكار ميشود

در قلب خود احساس مي كنم كه ناچار بايد

از تو دور باشم. من هيچ وقت فكر نكرده بودم كه

شريك زندگي تو باشم زيرا ملاقاتي كه اخيرا با تو كردم

طبيعت فرومايه و روح پليدت را براي من آشكار ساخت و

بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مسلمن

تند خويي و خشونت طبع تو مرا بدبخت خواهد كرد

اگر ازدواج ما سر بگيرد من همه عمر خود را با

پريشاني و سرگرداني خواهم گذراند . ولي بدون تو عمر را در

خوشبختي سر خواهم كرد و در نظر داشته باش كه روح من

هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و دشمني من هميشه

متوجه توست . اين را كاملن بدان و در نظر داشته باش

و مخصوصن انتظاري كه از تو دارم اينست كه مطمئن باشي و باور كني

كه من اين نامه را از روي قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي خورم اگر

باز هم در صدد دوستي با من برآيي و مزاحم من شوي ضمنن خواهش مي كنم

از جواب دادن به اين نامه خودداري كني زيرا نامه تو خيلي

مزخرف مي باشد و نمي توان گفت كه

با لطف و با طراوت است. بطور قطع بدان كه هميشه

دشمن تو هستم و از تو بشدت متنفرم و هيچوقت نمي توانم تصور كنم

كه دوست صميمي و وفادار تو هستم و به تو و محبت تو دل بسته ام.

اگر ميخواهي كه محبت واقعي مرا نسبت به خودت بداني

اين نامه را از اول با دقت يك خط در ميان بخوان.

 

 

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |





<>