تبليغاتX
شبهای سپید من






مثل تصویر

بر لب جوی فراموشی تو

بوته ای میروید

من تو را

مثل ذرات هوا میخواهم

کوه در حسرت یک جرعه طنین

من تورا مثل صدا

مثل صدا میخواهم

تو به من نزدیکی

مثل خورشید به گل

مثل تصویر به اب

مثل اواز قدم های دو همراه به پل

با حضور تو نمی ترسم از این تاریکی

با تو از خلقتم اگاه شدم

با تو فهمیدم انسان هستم

من تورا مثل خدا می خواهم

بگذار

راحت و ساده بگویم یارا!

من تو را می خواهم.

تقدیم به او(؟)

 

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

تقویم

چند روز پیش داشتم کمدم رو جمع اوری می کردم که چشمم به چند تا تقویم قدیمی افتاد . اخه من عادت دارم تقویم های سالهای گذشته رو هم نگه دارم.البته نه به خاطر خودشان بلکه به خاطر نوشته هاش.چون همیشه هر اتفاق خوب و بدی که برام میافته بطور خلاصه در یک جمله یادداشت میکنم. خودمم نمیدونم چرا؟ مثلا چه اهمیتی داره که روز ۷ فروردین۸۰ روز گندی بوده یا فلان روز روز خوبی بوده  ولی خب دیگه میگن ترکه عادت موجب مرض است بعضی عادتا رو اصلا نمیشه ترک کرد.

یکی از تقویمها رو باز کردم . مال سال ۷۸ بود.تو صفحه اول نوشته بودم ۲۸۷و زیر این شماره نوشته بودم شماره کوپن. بی اختیار خندم گرفت.ورق زدم. صفحات بعدی عکسهای چند نفر بود(؟؟؟) که طبق معمول روشون نقاشی کرده بودم . مثلا واسه یکی عینک گذاشته بودم و اون یکیم موهاشو چتری کرده بودم

صفخه بعدی مشخصات دارنده تقویم بود که بازم طبق معمول همه رو پر از اطلاعات چاخان پاخان کرده بودم.شماره گذر نامه-گواهینامه-پلاک اتوموبیل و سایر اطلاعات که اینجاش دیگه اخرش بود چون نوشته بودم دارای یک دستگاه اتوموبیل مرسدس بنز و چندین واحد ویلا در سواحل زیبای خزر به اضافه ۱۰ تا ماشین دیگه که همش تو ی پارکینگ است و... . انقدر از خواندن این مطالب خندیدم که چشام اشک اومد ولی شاید گریه هم قاطیش بود چون دلم به حال خودم سوخت البته نه به خاطر اینه ماشین نداشتم و اون موقع خیلی دلم می خواست واسه اینکه فکر کردم چقدر ساده و بچه بودم و چقدر عالم بچگی عالم خوبیست(کاشکی همیشه ادم کوچیک بمونه). در صفحات بعدی تقویم یه شعر نوشته بودم که از خوندنش خیلی دلم گرفت " غم روی جوانی کرده پیرم  که نزدیک است از شوقش بمیرم " . بازم ورق زدم جلوی روز ۱۷ خرداد نوشته بودم روز امدن مامان خوبم از سوریه مقدس . و به یاد روزهایی افتادم که برای اولین بار اشپزی کردم و اولین غذایی هم که پختم مثلا ماکارونی بود که البته خمیر پلو شده بود.و بابام مجبور شد از سر کوچمون سه سیخ کباب بخره واسه من و خودشو داداشم. بازم ورق زدم به مرداد که رسیدم جلوی ۱۱ هم نوشته بودم امشب بالاخره حمید از سربازی میاد. و یاد دوران سربازی داداشم افتادم که چقدر برایم دوریش سخت بود. خلاصه تا اخر سال دیگه مطلب خاصی ننوشته بودم.. تقویم را بستم . بیشتر دلم گرفت .سال ۷۸ شونزده سالم بود ولی انگار خیلی بچه تر بودم. نوشته هایم خیلی صادقانه بود . باز دلم گرفت  چشام خیس شد و تقویم رو در کمد گذاشتم.

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

تو را جا گذاشتم با خاطرات برف گرفته خویش

و اینک

به خاکستر می نشیند اسمان یاد تو در چشمان ناشکیبم

نه پرنده ای نه ستاره ای نه عشقی

چگونه بسرایم

هر صبح راه می افتم به جستجوی ناشناخته ای در سرزمین رویاها

و هر غروب باز می گردم

                                گمشده در رویا

                                                      و تهی از خویش

                                                                            ارزومند ارزوهای پر مهرتان

 

  

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

قانون

سلام دوستان خوبم.امروز می خوام براتون یه قانون بنویسم.این قانون رو همیشه تو ذهنتون داشته باشید .  اینو واسم یه عزیزی میل کرده بود. امیدوارم براتون جالب باشه.

قانون ساده شاد بودن را به خاطر بسپار:

۱-قلبت را از نفرت ازاد کن

۲-ذهنت را از نگرانی ازاد کن

۳-ساده زندگی کن

۴-بیشتر کمک کن

۵-کمتر انتظار داشته باش

موفق و شاد باشید.

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

امروز خیلی خوشحالم

امروز خیلی خوشحالم. به چند دلیل . اول اینکه بعد از ۲ ماه انتظار بالاخره نتیجه کنکور ارشد اومد و من در عین ناباوری مجاز به انتخاب رشته شدم. شاید باور نکنید ولی پریشب که فهمیدم زیاد هیجان زده نشدم . شاید چون خیلی برایم مهم نبود . حتما فکر میکنید قصد کلاس گذاشتن دارم ولی نه واقعا اینطور نیست . اخه مطالعه زیادی نداشتم. راستش لحظه ای که اسممو دیدم فقط یک کلمه گفتم " ای ول ". فرداش که به مامان گفتم اونقدر خوشحال شد که نگو . من هم بیشتر از خوشحالی او خوشحالم. چقدر خوشحال گفتم. راستی دلیل دوم اینکه خب معلومه ادم بعد از ۲۰ روز فرصت کنه وبلاگشو به روز کنه خوشحاله دیگه...

دیگه حرفی ندارم  تا بعد خداحافظ

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

حمید جان تولدت مبارک

 

در آغاز جهان آبي نبود

تو درآن نگريستي

و آسمان ابرش را بارانيد

و دريا طوفانش آراميد

چشمانت را از من مگير

تا اندوهم را بگريم.

 

تقديم به برادر عزيزم حميد " تولدت مبارك"
نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

بهر من اشك نريز

به من از قصه عشاق مگو

دل من عاشق تنهايي هاست

روبرويم منشين

در نگاهم منگر

مر به صحراي تب عشق مران

دل به اندوه مده

قلب من سنگتراز خاكيهاست

عشق را در پي اين روشني تيره مجوي

هوس صاعقه در آتش تن عشق ما خاكيهاست

زندگي در قفس خسته من راه اينجاييهاست

صورت از غم بربا

غصه از دل بزدا

چشم بگشا و ببين

كه تن زخمي من تشنه آزادي هاست.
نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

ميداني چه ميخواهم ؟  ميخواهم تورا به منزلگاه  بي كران  ستارگان  به كنار پنجره نور  بازگردانم .

بخواب !  تنها خواب تو مرا به تمامي آنچه از دست رفته  به من و به رويا هاي خوش من پيوند خواهد زد.

من هرگز نمي خواهم از عشق تو افسانه بيافرينم . باور كن ميخواهم كه با دوست داشتن زندگي كنم كودكانه و ساده

من از دوست داشتن  فقط لحظه ها را مي خواهم .  لحظه هايي  كه   تو  را   بنام  مي خوانم

فقط تو و تو وتو ............. 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |





<>