تبليغاتX
شبهای سپید من






نقاب

اگر خواننده ی نشریات سینمایی باشید حتما نام مجله نقش آفرینان برایتان آشناست.یکی از بخش های جالب آن صفحه ی نقاب است که هر ماه به یک بازیگر ایرانی اختصاص دارد.البته من بازیگر نیستم ولی برایم جالب بود که به این سوالات پاسخ دهم امیدوارم که پاسخ هایم هم برای شما جالب باشد.

۱-محل تولد : همدان

2-سال تولد : 62

3-ماه تولد : مهر

4-قد: 165

5- وزن : 55

6-مشخصه : سکوت

7-نقطه قوت : غرور

8-نقطه ضعف : تصمیم گیری

9-عقل : کمی تا اندازه ای

10-عشق : نگاهی و حسرتی و آهی

11-ازدواج : فعلا بی خیال

12-خانواده : سرمایه

13-خوشبختی : در جستجوی آن

14-تفریح : اس ام اس

15-اوقات فراغت : فیلم-اینترنت-کتاب

16-پاتوق : وبلاگ

17-میهمانی :نه زیاد

18-خنده : در جمع

19-گریه : تنهایی

20-عقده : فعالیت

21-آرزو : بی نهایت

22-احساس : سرشارم

23-هیجان : دوست داشتنی

24-ترس : مرگ

25-خواب : برادر مرگ

26-خدا : در این نزدیکی است

27-ایمان :در نوسان

28-آرامش :سکوت

29-روح : هیچکاک

30-مرگ : گاهی آرزو

31-شانس : عمرا

32-اندوه : یار همیشگی

33-خاطره : یک دنیا

34-رویا : عشق

35-گذشته : گذشت

36- آینده : غیر قابل پیش بینی

37-کودکی : کاش تمام نمی شد

38-جوانی : خیری ندیدیم

39-صدقه : دفع بلا

40-خرافات : بی خیال

41-فال قهوه : بازم بی خیال

42-قول : پای بندم

43-لحظه : گذرا

44-ساعت : 6 عصر

45-زمان : نیمه شب

46-فصل : پاییز

47-ماه : مهر

48-روز : سه شنبه

49-کشور : ایتالیا

50-شهر : میلان

51-محله : چینی ها

52-خیابان : آرلینگتون

53-کوچه : میدوک

54-دوست صمیمی : سین

56-سفر : با همسفر خوب فرقی نمی کنه کجا

57-اتوموبیل : جن تو

58-کلکسیون : فیلم -کتاب

59-لباس : نشان آدمیت

60-عطر : کاج

61-رنگ : سبز

62-غذا : جوجه- پیتزا

63-گل : یاس

64-درخت : کاج

65-حیوان : اسب

66-سبزی : ترخون

67-میوه : هلو- گلابی

68-پول : دلار

69-شغل : بیکاری

70-سیاست : دشمن صداقت

71-اسم :  مادر

72-ساز : پیانو- فلوت

73-صدا : خسروشاهی

74-حرف : میم

75-کلمه : مادر

76-عدد : 20

77-استعداد : بشرط کشف

78-تشویق : مایه ی پیشرفت

79-رمان : جسدهای شیشه ای

80-کتاب : جاودانگی

81-نشریه : فیلم

82-فیلم : سینما پارادیزو

83-سریال : در برابر باد

84-عکس : خاطره

85-ورزش : فوتبال

86-ورزشکار : مالدینی

87-هنر : زندگی

88-خواننده : فروغی

89-آهنگساز : نینو روتا

90-نویسنده : میلان کوندرا

91-شاعر : شاملو- فروغ -مارگوت بیکل

92-فیلسوف : نیچه

93-فیلمساز : کیشلوفسکی

94-هنرپیشه : مارلون براندو

95-نقاب : دوست ندارم هر چند گاهی مجبور میشوم بر چهره بزنم...

 

 

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

خبر بد

خدای من نمی دانم چرا باید همیشه حامل خبرهای بد باشم.دارم منفجر میشم از ناراحتی .توی چند روز گذشته به کلی دپرست بودم و از زندگی بیزار حالا هم با این خبر بد امروز حتما اوضاعم وخیم تر خواهد شد.اینقدر توی تاکسی و خیابان جلوی گریه ام رو گرفته ام که گلویم درد گرفته.خدای  من آخه چرا؟؟؟

امروز برای اولین بار در سال جدید به کانون فیلم دانشگاه رفتم.به منظور دیدار دوستان و تماشای فیلم "زندگی و دیگر هیچ"کیارستمی.بعد از فیلم حالم خوب بود.اما همین که از بچه ها خداحافظی کردم و از پله ها پایین آمدم چشمم به بورد انجمن اسلامی افتاد.اطلاعیه ای در آن زده شده بود که برجا خشکم زد...

مادر یکی از بهترین و فعالترین دوستانم در کانون و انجمن فوت کرده بود...یک لحظه احساس کردم که دنیا روی سرم خراب شد.می خواستم دوباره برم کانون و پرس و جو کنم اما نتوانستم پاهایم توان بالا رفتن از پله ها را نداشت.نوید لطیفی را مدتها بود که ندیده بودم اما دورادور و از طریق وبلاگش جویای حالش بودم.خیلی برایش ناراحت هستم می دانم که چقدر مادرش را دوست داشت...خدایش بیامرزد.اما چاره چیست؟

نوید اولین کسی بود که مرا با دنیای وبلاگ آشنا کرد و اولین وبلاگی هم که در عمرم خواندم متعلق به او بود. بهرحال برایش خیلی متاسفم و از ته قلب برایش آروزی صبر می کنم.

زندگی به امواج دریا مانند است

چیزی به ساحل می برد و چیز دیگر را می شوید

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

بهاریه

آ پ کردن در این روزهای آخر سال برای من که سه ماهی است دست به قلم نبرده ام خیلی سخت و درست شبیه خانه تکانی ذهنی و به عبارتی ذهن تکانی است.اما اگر بخواهم آنچه این روزها و در طی این مدت در ذهنم جمع شده را هم اکنون خالی کنم شاید ملغمه ای غیر قابل تحمل شود که از خواندنش پشیمان شوید.چون آنقدر آشفتگی ذهنی دارم که الان هم کلی با خود کلنجار رفته ام تا توانستم افکارم را متمرکز کنم.چیزی شبیه نویسنده ی درخت گلابی که با وجودیکه حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما نمی توانست یک صفحه را کامل کند.
دلم می خواهد یک بهاریه ی لطیف و زیبا بنویسم پر از کلمات نغز و شادی بخش. اما افسوس ...خزانی را که در وجود و کلامم احساس می کنم مانع از آن می شود. در شهر غمزده ی ما خبری از بهار نیست.هوا روز به روز سردتر می شود. برف و باران هم که انگار سیرایی ندارد.نه جوانه ای نه شکوفه ای نه سبزه ای...فقط در خیابان ها هر از گاهی پسربچه ای ترقه ای می اندازد زیر پای پیرزنی و به خیال خود شادی آمدن بهار را می کند.غیر از شلوغی و جمعیت سیل آسا که انگار تمام سال در بند بوده اند و فقط این چند روز را مجال خرید دارند چیزی دیده نمی شود .راستی امسال چه سالی بود ؟ سال سگ. حتی اگر به نام حیوانات و تاثیرشان بر سال هم اعتقادی نداشته باشم باید اعتراف کنم که بدترین و دردناک ترین سال زندگی ام را در طول این این 23 سال سپری کرده ام .دلم می خواهد چشمانم را لحظه ای ببندم و هنگامی که بازمی کنم سال 85 را از روی صفحه ی ذهنم پاک شده ببینم. راست می گویند که اگر در لحظه ی تحویل سال اوقات آدم تلخ باشد تا پایان سال هم تلخ خواهد بود.سالی که گذشت برایم اینگونه بود.لحظه ی سال تحویل دلم خیلی گرفته بود و بی خودی از دست همه و خودم دلخور بودم.به مامان که می گفت بیا کنار ما بنشین گوش نکردم و خود را در اتاق حبس نمودم وبه جای شنیدن بانگ سال نو مبارک از تلویزیون چسبیده بودم به رادیو آمریکا که از آنجا بشنوم. وقتی که یاد آوری می کنم بر خودم لعنت می فرستم که چرا؟ ای کاش کنار بابا می نشستم دستش را می گرفتم می بوسیدمش و اینقدر لجبازی به خرج نمی دادم.آه اگر می دانستم آخرین سال نویی است که در کنار ماست لحظه ای تنهایش نمی گذاشتم. براستی که بشر تا چه حد بدبخت است که از لحظه ای بعد بی خبر است...
بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهار...تنها اتفاق خوبی که در بهار امسال برایم رخ داد دوستی با ساهره ی نازنینم و راه اندازی یک وبلاگ دونفره سینمایی(که البته یک هفته ی اخیر در بند فیلترینگ بود که خوشبختانه با کمک دوستان رفع شد)بود وبهتر از آن هم دیدار او بود برای اولین باردر آبان ماه...واما بدترین روزهم 18شهریور ماه بود روزیکه پدر برای همیشه مرا تنها گذاشت و رفت...شاید باورش سخت باشد اما خودم هم نمی دانستم تا چه حد دوستش دارم و شاید اگر خودش هم می دانست به این زودیها نمی رفت...چقدر دلم برایش تنگ شده ...روحش شاد.
واما نوروز امسال خوشبختانه در شهر اندوه بارمان نیستیم و اگر خدا بخواهد عازم شیرازیم شهر حافظ و سعدی و کوروش و...

در پایان چند دعا برای سال جدید: امیدوارم در سال پیش رو هیچ فرزندی یتیم نشود هیچ حقی نا حق نشود هیچ دیکتاتوری زنده نماند هیچ دزدی فرا نکند هیچ لیسانسه ای بیکار نماند هیچ هنرمندی نمیرد هیچ فیلمی توقیف و سانسور نشود هیچ وبلاگی فیلتر نشود هیچ سوء استفاده ای از هیچ کس نشود هیچ اهل دلی تنها نماند هیچ یاری بی وفایی نکند و هیچ عاشقی بی معشوق نماند و دعا می کنم خداوند مادران و برادران و خواهران خوب را حفظ کند(مخصوصا مامان و داداش عزیزم ) و اگر قرار است خدای ناکرده کسی درجمع سه نفری ما با زندگی وداع کند آن نفر من باشم که دیگر طاقت دوری هیچ عزیزی را ندارم.
بهر حال فکر کنم به اندازه کافی مرا تحمل فرمودید...
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز


میم...
نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

با تشکر از همه دوستانی که سر می زنند به اطلاع می رسانم شبهای سپید تا اسفند ماه بروز نخواهد شد.


با آرزوی موفقیت برای دوستان خوبم ...


میم

یکشنبه 3/بهمن
نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

کشور آخرین ها

انتظار ندارم اوضاع را درک کنی تو هیچ چیز ندیده ای و حتی اگر سعی کنی نمی توانی این وضع را مجسم کنی این ها آخرین ها هستند امروز خانه ای سر جایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز قدم می زدی امروز وجود ندارد حتی آب و هوا دائما در حال تغییر است .چشمهایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن آن وقت می بینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است...

حتما از خواندن متن بالا متعجب و شاید هم هیجان زده شده باشید . چطور ممکن است چنین جایی وجود خارجی داشته باشد؟ لابد با خود می اندیشید با داستانی تخیلی سر و کار دارید اما  پاسخ من به شما معرفی کتابی است با عنوان کشور آخرین ها که بی شک از بهترین رمان های معاصر محسوب می شود. در حقیقت آنچه خواندید جملاتی از نامه ی دختری است که خطاب به دوستش نوشته است و فرم کل کتاب را همین نامه نویسی در قالب سفرنامه تشکیل می دهد. آنا بلوم دختر نوزده ساله ای است که در جستجوی برادر گمشده اش- در حالیکه همه او را از این سفر منع کرده اند- به شهری ناشناس سفر می کند و پس از مدتی مایوس از یافتن برادر بی پول و بی خانمان در شهری مصیبت زده روزگار را سپری می کند . او برای فرار از بی خانمانی دعوت پیرزنی- که هم شغل او یعنی سپور است- را می پذیرد اما با شوهر شرور و متجاوز او روبرو می شود و حلقه های مصیبت این چنین تکرار می شوند. بعد از مرگ پیرزن و شوهرش مجدد بی خانمان می شود تا اینکه بر حسب اتفاق دوست برادرش سام را می یابد اما زندگی خوش او با سام مدت زیادی دوام نمی یابد و آنا بخاطرسادگی اش برای خرید یک جفت کفش اسیرمرد خبیثی می شود که دایر کننده ی کشتارگاه انسان هاست اما آنا از دست او می گریزد و خود را از پنجره به پایین پرتاب می کند و مصیبت از نوع شروع می شود .هیچ چیز پایدار نیست.در این شهر تنها تلاش مردم برای ادامه ی حیات است آنهم فقط چند روزی...

پل استر نویسنده ی کتاب از نویسندگان پست مدرن آمریکایی است که در این کتاب زیبا بر خلاف سایر سفر نامه ها خواننده را با واقعیت ها و رویدادهایی روبه رو می کند که پایانی ندارند و خطی را که ترسیم می کنند به نقطه آغاز بر می گردد. و حتی در پایان داستان ما از اینکه دختر و همراهانش نجات خواهند یافت یا نه مطمئن نمی شویم و صفحات آخر کتاب با خیال پردازی های کودکانه و بعضا شیرین دختر همراهی می کنیم که در باره ی نقشه های زندگی اش بعد از نجات یافتن از آن شهر سخن می گوید.و اما جملات پایانی کتاب:

ظاهرن همه خوابیده اند و من در آشپزخانه نشسته ام و می کوشم آینده را تصور کنم .نمی توانم. حتی نمی توانم به این بیاندیشم که بیرون از اینجا چه بر سرمان خواهد آمد؟ و این با "هیچ" تفاوتی ندارد. تقریبن مثل این است که در جهانی زاده شوی که هرگز وجود نداشته است. شاید پس از ترک شهر ویلیام را یافتم. اما نمی خواهم زیاد امیدوار باشم. حالا تنها چیزی که می خواهم اینست که یک روز بیشتر زنده بمانم . من آنابلوم هستم دوست قدیمی تو که در جهانی دیگر به سر می برد. همین که به مقصد رسیدیم باز برایت نامه می نویسم . قول می دهم.

 انسان پل استر در عصر عدم قطعیت ها و عدم یقین ها دستخوش بازی سرنوشت است او آدمهای خود را در تند باد حوادث رها می کند تا چرخش ها و گزینه ها را روایت کند. استر سرنوشت انسان را مولود مجموعه ای از ضرورت ها امکانات و رویدادهای تصادفی می داند و می گوید : زندگی جز امکان روی دادن و روی ندادن چیز دیگری نیست با این حال من به کلمه تصادف بسیار می اندیشم . زندگی چیزی جز رویداد نیست ولی تصافاتی هم که روی نمی دهند برای من بسیار جالب توجه اند.

 

در اینجا لازم می بینم که از دوست بسیار خوبم علیرضا تشکر کنم که مرا با این کتاب ارزنده آشنا کرد.

  

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

از فیلم نامه تا سفر نامه

 

يكشنبه 7 آبان 1385

 

خارجي- 8 صبح-  ترمينال ميني بوس

 

دختر جواني با لباسهاي مشكي و يك كوله پشتي وارد ترمينال مي شود و از پيرمردي كه كنار در اولين ميني بوس ايستاده سوالي مي پرسد: آقا كرمانشاه ميره؟...

پيرمرد با سر جواب مثبت مي دهد و دختر سوار بر ميني بوس مي شود.

 

داخلي – روز- همان ساعت- داخل ميني بوس

 

دختر آخرين رديف را براي نشستن انتخاب مي كند كنار پنجره.ظاهرن جاي ديگري نيست.زن و مرد جواني با بچه خردسالشان همزمان در رديف او با يك صندلي اختلاف مي نشينند.دختر مضطرب است و زير لب چيزي را زمزمه مي كند و دستانش را بهم مي مالد.

 

داخلي – روز- همانجا چند دقيقه بعد

 

شاگرد راننده وارد ميني بوس مي شود و اسامي مسافران را يادداشت مي كند.فقط صندلي كنار دختر خالي است كه در همين لحظه توسط زني كه نفس نفس زنان مي آيد پر مي شود.زن سه چهار تا ساك را بدنبال خود مي كشد و از فرط چاقي به پهلو راه مي رود.جاي دختر كمي تنگ شده و معذب مي نمايد اما چاره اي نيست. راننده دستي را مي خواباند و ميني بوس بحركت مي افتد.دختر به ساعتش نگاه مي كند عقربه ها 8:15 را نشان مي دهند.

 

داخلي – روز- همانجا- يك ساعت بعد

 

دختر مشكي پوش به بيرون از پنجره خيره شده.جاده باراني و خسته كننده است.زن كنار او در كيفش را باز مي كند.بوي تخم مرغ فضاي ميني بوس را پر مي كند و زن ساندويچ نان سنگك و تخم مرغش را به دختر تعارف مي كند ولي او تشكر مي كند و رو به پنجره طوريكه زن نفهمد جلوي بيني اش را مي گيرد .

 

داخلي – روز-همانجا-  يك ساعت بعد(10:15)

 

دختر همچنان نگران و مضطرب به ساعتش خيره شده و زير لب چيزي زمزمه مي كند.ناگهان صداي آهنگ گل اركيده در فضا طنين انداز مي شود.دختر با دست پاچگي موبايلش را از كيفش بيرون مي آورد و دكمه ي اكسپ را مي فشارد.

-          سلام...

-          مرسي...

-          من الان صحنه ام...چي؟

-          45 دقيقه ديگه ميرسم...

-          قربانت...خداحافظ...

دختر لبخندي بي اختيار بر لبانش نقش مي بندد و انگار اندكي آرامتر مي شود.

 

داخلي – روز- 40 دقيقه بعد

 

دوباره صداي گل اركيده مي آيد...

-          الو؟

-          فقط 10 كيلومتر مونده...

-          باشه... خداحافظ...

 

خارجي – روز – 10دقيقه بعد- ترمينال كرمانشاه

 

ميني بوس به مقصد رسيده و دختر همراه سايرين از آن پياده مي شود.همچنان باران مي بارد. و دخترخسته و بدون چتر به سمت ايستگاه همدان براه مي افتد.

 

داخلي – روز- چند دقيقه بعد- داخل دفتر

 

دختر روي صندلي نشسته و به شعله هاي بخاري داخل دفتر ترمينال خيره شده و جواب سوالهاي مرد ميانسالي كه با خوشرويي مي پرسد را مي دهد.

-          دخترم دانشجويي؟

-          (با مكث)بله...

-          پسر منم دانشجوئه مهندسي شيمي مي خونه دانشگاه رازي...سال دومه...

-          (دختر با خودش)خب به من چه...

-          شما اينجا درس مي خوني؟

-          نه دانشگاه همدان ...

-          پس  اومدي اينجا چيكار؟

-          اومدم... دوستمو ببينم ...منتظر تماسشم...

در همين لحظه موبايل دختر زنگ مي خورد...

-          الو؟ ...من توي دفترم...روبروي ايستگاه همدان...باشه منتظرم...

-          (صداي آنطرف خط)دارم ميام...

دختر مي ايستد و به بيرون خيره مي شود.قلبش به طپش افتاده...و صبرش تمام...ذوق زده شده است. بديدن كسي آمده كه تا بحال او را نديده است.فقط عكس...

 

خارجي- روز- مقابل دفتر- چند لحظه بعد

 

دختري آبي پوش با چتري بهمين رنگ بسمت ايستگاه همدان مي آيند.دختر درب دفتر را باز مي كند و از مرد ميانسال تشكر مي كند : اومد ...

دو دختر بسمت هم مي آيند وبا يكديگر ديد و بوسي مي كنند. لحظه قشنگي است...دختر مشكي پوش خيلي خوشحال است.انگار به آرزوي ديرينه اش رسيده است. ديدن او آشكارا خستگي را از تنش بدر مي كند. اما هوا خيلي سرد است...ودخترمشكي پوش آشكارا مي لرزد.

 

خارجي – روز- كنار خيابان – چند لحظه بعد

 

سوار بر تاكسي مي شوند و به راننده آدرس طاق بستان را مي دهند.

 

خارجي – روز – طاق بستان- چند دقيقه بعد

 

باران نم نم مي بارد.دختر مشكي پوش همچنان مي لرزد و دختر آبي پوش نگران او وناراحت از بدي هواست. از هر دو طاق كوچك و بزرگ ديدن مي كنند و عكس مي گيرند. سرماي هوا اجازه ماندن بيشتر را نمي دهد و هر دو تصميم به رفتن مي گيرند.

 

خارجي – روز- ميدان آزادي كرمانشاه- نيم ساعت بعد

 

 سوار تاكسي مي شوند و به يك رستوران مي روند.

 

داخلي – روز- داخل رستوران- نيم ساعت بعد

 

رستوران خلوتي است و در لژ خانوادگي نشسته اند. سفارش كوبيده و خورشت خلال(غذاي سنتي آنجا) مي دهند.

اين دو دوست رويايي در يك سفر رويايي از علاقه ي مشتركشان صحبت مي كنند: سينما؛  همان واژه اي كه انسانانهای متفاوت را از شهرهای مختلف٬ در سن مختلف بهم پيوند داده است...از خاطرات سينمايي شان مي گويند. از اينكه اولين بار با چه فيلمي به اين هنر علاقه مند شدند.دختر آبي پوش از طناب هيچكاك مي گويد و دختر مشكي پوش هم  گوزن هاي كيميايي را عامل علاقه مندي اش به سينما عنوان مي كند. چقدر ياد مي كنند از برتولوچي و فيلم دريمرز. در آن فيلم سه عشق سينما پاي صحبت هم مي نشينند.( برای شباهت به آن فیلم که بی شباهت به موقعیت آنها نبود یک نفر کم داشتند...یک شبح ! ) آنها به سبك فيلم دريمرز سوال مطرح مي كنند ...گاهی سوال كمي سخت است نام فيلمي كه ترانه فيلم  آواز در باران جين كلي در آن خوانده مي شود البته بحالت مسخره. دختر از پاسخ وا مي مانند.جواب پرتغال كوكي كوبريك است.حال نوبت دختر مشكي پوش است كه حافظه سينمايي دوست رويابينش را محك بزند :نام فيلمي را مي خواهد كه در آن بهروز وثوقي بازيگر محبوبش به عنوان نقاش ساختمان وارد خانه اي مي شود و درآنجا عاشق زن صاحب خانه مي شود و دست آخر بدست شوهر خل وضع زن كشته مي شود. دوست رويابين پاسخ را نمي دانند. جواب فيلم نفرين تقوايي است. دختر مشكي پوش مدام در اين سفر ديالوگ بهروز را در اين فيلم به ياد مي آورد كه خطاب به زن صاحب خانه مي گويد : گفتي بيا ..مو هم كلاهمو ورداشتمو اومدم.و زن در جواب مي گويد : يعني اگه اتفاقي برات بيفته كسي نمي فهمه...

و چون دختر مشكي پوش همانند بهروز بي خبر بديدن دوستی آمده از اين اتفاق نيفتاده مي ترسد.

اينجا در واقع يك ميز با چند صندلي در يك رستوران نيست. اينجا محفل رويا بين ها است...

 

خارجي- روز- بازار سنتي كرمانشاه- يك ساعت بعد

 

دخترمشكي پوش چون بي خبر آمده نمي تواند سوغاتي بخرد. و از بازار خارج مي شوند.

 

خارجي- روز- تكيه بيگلربيگي- نيم ساعت بعد

 

باران تند تر از قبل مي بارد.  وارد بنا مي شوند و با مسئول آنجا كه خانمي جوان است راجع به قدمت آن صحبت هايي مي كنند. بناي زيبايي است.بخصوص آينه كاري هاي قشنگش . بنا ٬چندين و چند اتاق تو در تو و پنجره هايي با شيشه هاي رنگارنگ دارد كه رنگ بندي آنها بيش ازهر چيز توجه را بخود جلب مي كند.

 

خارجي- روز- ترمينال – 40 دقيقه بعد

 

فرصتي براي دختر مشكي پوش باقي نمانده. وقت ٬وقت رفتن است.از خوش شانسي او ميني بوس همدان فقط يك جاي خالي دارد . وآنهم به او تعلق مي گيرد.دختر با دوستش خداحاحافظي مي كند هر چند از خداحافظي بيزار است. 4.5 ساعت در رويا سير كردن و با دوست بودن چه خوب و چقدر زود گذشت . و چه لحظه ي تلخي است اين  لحظه ي خداحافظي.

دختر سوار بر ميني بوس مي شود.باز هم رديف آخر اما اين بار با پنجره فاصله دارد. از پشت شيشه براي دوستش دست تكان مي دهد.صداي استارت ماشين مي آيد...وقت حركت است  و چه به يادگار مي ماند اين نگاه آخري و اين بوسه ي خداحافظي...

 

ديزالو

.

.

.

.

 

پ ن 1: در اين داستان فيلمنامه نويس دختر مشكي پوش بود و كارگرداني هم بر عهده ي ميزبان يعني دختر آبي پوش .

 

پ ن 2 : از کارگردان عزيز به خاطر مهمان نوازي اش و همچنين ساختن چنين فيلم به ياد ماندني اي ممنونم.

 

پ ن 3 : از قول دختر مشكي پوش هم  بايد بگويم يكشنبه هفتم آبان ماه بهترين روز عمرم در سال 85 بود. و اي كاش باز هم تكرار شود...

 

 

تاریخ بروز رسانی۱۴/۸/۸۵ 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |

خداوندا

 

به من آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم ٬

شهامتي٬ تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم٬

و دانشي كه تفاوت اين دو را درك نمايم.

 

                                                                     الهی آمین!

 

 

۸/مهر/۱۳۸۵

نوشته شده توسط مینا | لینک ثابت | موضوع: |





<>